X
تبلیغات
بابونه


بابونه

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

در این دوزخی که گیر افتاده ام تو تنها راه نجات خواهی بود 

در این عشق بی انتها و هدف 

شاید تقدیر ترا برای بازنشانی علاقه آورده است 

میان اینهمه تبلور نامراد 

تو شاید انگار چونان اشکی بر آهن داغ متبلور خواهی بود 

من ترا دیگرگونه دوست دارم 

بهتی عجیب در استواری این لحظه های می دمد 

از من مگریز 

با من به اوج رویا ها قدم بردار 

ترسی شفاف را در نبودنت تجربه می کنم 

با من بیا تا این قافله از این گذار بگذرد 

با تو عشق را 

با تو مهر را 

و با تو بودن را دوباره لمس خواهم کرد 

صدای بوسه هایت در گوشم می پیچد 

داغ می شوم و از ترس نبودنت در تبی شفاف می سوزم 

مرا بی بهانه رها نکن 

صدایم بزن ...در آغوشم بگیر و بگو این علاقه خالی نیست 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:30 توسط پیمان زندیه| |

چه خنکای طولانی دارد علاقه عاشقانه 

چه طراوت بی انتهائی دارد انتظار 

شادم از دیدن دوباره تو در خیال باران 

گناه من نیست که این روزهای بی تو بودن سخت می گذرند 

تو ... مرا  چه تنها میان این بوته های تنهائی از یاد می بری 

ترا انتظار می کشم 

با تو گریستن 

در تو گریستن 

و در نهایت آرزو ماندن 

سخت است که حتی به شنیدن صدایت 

و به بوی بی نهایت تنت نیز آرزومندم 

وقتی که هستی 

وقتی که می آئی 

وقتی صدایت را می شنوم 

انگار همان لحظه علاقه دوباره متولد می شود ......

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 8:51 توسط پیمان زندیه| |

جز این نگاه نگران به آینده 

و تصویر گیج همیشه نبودنت 

راهی در فردا نمی یابم .

تبسم را از یاد برده ام ، در دوزخ علاقه های گم در خیال بابونه 

مرا به زندگی آشتی بده 

جریان عشق را دوباره جاری کن 

که از گذشته سخت گریزانم .

همین یک چند لحظه لبخند دور میان ما 

تنها اتصال من انگار به زندگی است 

مرا بیهوده میان این علف های هرز رها نکن .....


نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:38 توسط پیمان زندیه| |

امروز در آستانه چهل سالگی به گذشته فکر کردم و خیالات بسیاری از سر گذراندم ....فقط یاد تو بود و بس ....
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 20:19 توسط پیمان زندیه| |

بابونه تنهاست

آن دورها بی هیچ نگاه مهرآلودی خود را به دیوار تقدیر آویزان کرده است

آماده است برای سپردن خویش به تیغ طبیب

تنها خواهد رفت به استقبال درد

چاره ای نبود

نخواهم گریست که باید مقاوم بوده باشم

من هم انگار این اطراف از یاد رفته ام

خواهی گفت سرم شلوغ می شود گاهی

من انتظار خواهم کشید تا خبرم کنی

نمی ترسم که تو فرزند درد آفریده شدی انگار

بابونه تنهای تنهاست ......

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 18:19 توسط پیمان زندیه| |

در نگاه تو تنهائی پائیز گستره توده های تهاجم است 

بستر علاقه چیزی بجز تعرق متعفن احساس نخواهد بود 

گناه بیهودگی 

عشق بوسه های هوس آلود 

تن گرم می شود 

عرق های نجات بخش سرازیر می شود 

عشق تمام می شود 

رویای پوشالی در هم می ریزد 

گناه بیهودگی 

تسلیم 

و دوباره تنهائی شعرش با الف آغاز می شود.... 



نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 10:42 توسط پیمان زندیه| |

تهی می شوم 

خسته و نا آرام از حجم درد ....

با تو بودن، درست است که آرامش می آفریند 

با صدای تو از خواب پریدن، درست است که آغاز می آفریند 

ولی با این حجم درد، ترسی بلند مرا به دیوار غصه ها خواهد کوبید 

من از دستاویزهای علاقه که هی در گذشته تکرار می شد گریزانم 

نمی ترسم که از هیچ کس های همیشه دور، خالی شوم 

فقط خیال تو مرا از دورهای دیروز تا دورهای فردا بس خواهد بود 

عشق فراسوی نگاه تنهائی، مرا به آن طرف ها می برد 

دارم برای  دیدنت تلاش می کنم 

درست می شود 

همین امروز و فردا که بگذرند شاید به تمامی در تو تمام شوم 

مرا همیشه با نام کوچکم بخاطر بسپار 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 8:20 توسط پیمان زندیه| |

آمدی و رفتی

تنهائیم دوباره تنها می شود

خیال این روزهای من فقط ندامت گذشته است

بدنبال چه بودم

چه کسی را جستجو کردم که شاید فقط تو لایق بهترینها هستی

حالا می فهمم که تا بحال بیهوده دویدم برای دلخوشی همه

خیال ساده می بردم که این آدمیان کنار من عشق را می فهمند

ولی انگار فقط باید از اول برای تو قصه های طولانی تنهائیم را می سرودم

با تو به تمامی تمام میشوم

رویاهایم دیگر به جاهای دور نخواهند رفت

همین جا کنار این تصور طولانی می ماند

دوازده سال متوالی گذشت و هنوز  می توانم از بابونه و باران بگویم

هی بابونه  من

حالا که شاید این طرفها آمدی

دیگر بتوانم بسادگی برایت از آهنگ دوری و غفلت آوازهای طولانی بخوانم

شاید برای همه زندگی دارم به تمام می رسم

وقتی فقط قرار باشد به تو فکر کنم

من علف های هرز مزاحم را خواهم چید

من به گناه درختان سیب پشت خواهم کرد

فقط رویای تو را در سر خواهم داشت 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 7:46 توسط پیمان زندیه| |

برای سالگرد دختر عمه عزیزم که یکسال پیش در جوانی از پیش ما رفت .....

فرشته کنار فرشته ها آرام می شود

لحظه های عشق از غصه رام می شود

قصه اش اندوه پر ازدرد می شود

بغض تنهائیش هی اشک می شود

طاق نبودش آه می شود

دردانه اش  دل تنگ می شود

خاطره اش در دل ثبت می شود 


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 8:37 توسط پیمان زندیه| |

بابونه عشق را می فهمد 

معنای خوش دوست داشتن در سبک نگاهش پیداست 

خستگی هایش را در سیاق لبخندش می فهمم 

و عشق را با لمس احساسش درک می کنم 

من در گستره علاقه هایش گم می شوم .....

حالا اینجا کمتر کسی سرک می کشد 

که بابونه ام را بشناسد 

بداند آخر چطور می شود عشق، اینگونه ، سالها هی بتراود 

بشکفد و باز هی خاطره ای بیشتر و بیشتر مشتعلش کند

ده سال از همان روز ساده که نوشتم دوستت دارم گذشت 

عمیق می شود و شاید ترا نیز در بر گرفته است 

از نگاهت آرام آرام علاقه را می فهمم 

دلشوره هایت را می شناسم 

و با تو تا آخرین رمق خوشبختی خواهم رفت 

تو را به تمامی دوست خواهم داشت 

عاشقانه 

بی هیچ مقدمه ای 

بی هیچ نیازی 

و بی هیچ توقعی.... 

برای همیشه این عمر موقت جسمانیم  

 و برای همیشه روح متلاطم ابدیم ....

فقط بی انتها دوستت دارم .....


نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 16:35 توسط پیمان زندیه| |

احساس تند محبت دارم

دلم تنگ است

سوداری تو در سر دارم

گشته ام طولانی همه این اطراف

و نبوده است کسی با آهنگ  عشق تو این اطراف

سر گشته و مستم

بیهوده دلم تنگ است

آغوش تو  در سر دارم .....

بابونه من

رویای همه عشقم

سودای همه دردم

عشق تو در سر  دارم

دلم تنگ است .................

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:5 توسط پیمان زندیه| |

صدای قدمهای اشک که می آید
بوی بغضی نشان از غصه دارد
تاب و طاقت نیست
اشک و راحت نیست
بوی درد است
بوی عشق است
در من آغشته آهنگی بلند است
که اندوه دلم پر رویا و رنگارنگ است
به ناگه چشمه جوشان عشقی روان شد
که گل بود و نازنین نرگسی  زیبا رو
صدای طاقت و زیبایی رضوان داشت
نگاه خسته و مست بلندی که رویا داشت
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:5 توسط پیمان زندیه| |

ماههاست که ندیدمت و شاید سالهاست

اوج دلتنگی من تا اینروزها دوام آورده است

دلم برای اشکهای علاقه ات تنگ می شود

کجائی که بودنت اشک و نبودنت گریستنی طولانی است

فقط گهگاهی صدائی مرا بتو می رساند

آغوش بگشا تا غم تنهائیم آزاد شود

مرا به سفرهای طولانی ببر

مرا ببر تا مرز رونق بوسه و آغوش

که بی تو انگار زمین هم هی اطوار در می آورد

دلم همیشه برایت تنگ می شود بابونه

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 9:27 توسط پیمان زندیه| |

وقتی دوباره صدایت را شنیدم 

دلم پر کشید 

رفتم تا افق های دور علاقه 

گناه من نبود اگر اینهمه وقت بی صبرانه تو را آرزو کردم 

دلم همیشه برایت تنگ می شود 

شبنامه های علاقه چه طاقتی طولانی دارند 

صبر می کنند 

تا صبح که بیاید یواشکی از پنجره آرامش خیالت را برایم پیغام آورند 

با تو گفته بودم که عشق وقتی در آن دور ها جرقه می خورد 

دیگر نمی شود با یک اشک ساده از یاد برود 

با تو 

با خاطراتی که در رویاهایم مانده است 

همیشه عشق را بیاد خواهم داشت 


نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:58 توسط پیمان زندیه| |

دوباره بعد از این همه سال صدای  آشنائی بوی نا آشنا می داد

همان صدای بی علاقه پر احساس که تمامی عشق را به پرواز برده بود

نگاه نگران بی تاب که همه این روزها نوشتم و گفتم در صدای آنطرف بوی غربتی بی انتها می داد

گفته بود :: آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ::

مبهوت و گیج این لحظه ها را برای به خاطر آوردن خاطره ای کوشیدم

از یاد رفته بودم

از یاد نرفته بود

از یاد برده بود

همیشه بیادم مانده بود

سالها گشتم و چه ساده همین اطراف پیدا بود و من ندیده بودم

شکستم

دلتنگی غریبی مرا در باور اینهمه سال و اینهمه خاطره مجازی فرو برده بود

نمی دانستم چه بگویم

لبخند شوق در اشک خرد شدن اینهمه فاصله به لبانم چسبیده بود

نوشته بود : گوهر خود را مزن بر هر سنگ ناقابلی ::

تازه فهمیده بودم سنگ ناقابل کجای قافیه شعر را موزون کرده بود

تلخ و شیرین بود

گناه شسته شده ای از گردن خاطراتم پاک می شد

صدای سالهای سرودنم درآمده بود

مرا چه می شد

در خود می جنگیدم که آینه را باور کنم

حنده های بی خودی

به دنبال افسانه های طولانی دویده بودم

فرشته و دیو ذهم من فقط توهم بی محتوائی بود که خود ساخته بود

نشستم کنار اینهمه شعر بیهوده که برای خاطره ای سروده بودم

پرسیدند برای که نوشته ای :

نگفتم که برای تو می نویسم

ترسیدم که ترا به انتهای جاده متهم کنند

و متهم کردند دلتنگیهای مرا به هوسبازی مستان کوچه های تغافل

چیزی نگفتم

گفتم بهتر است که من شکسته باشم

بهتر است من همیشه بدنبال گمشده خویش بجنگم

و بابونه همیشه آزاد از بادهای غربی نفس تازه کند

چه روز متلاطم طولانی زیبائی بود

چه خنده های بی دریغی

چه وسعتی بود شادیهای بی انتها از خاطره های گم شده

چه می شد اگر امروز تو هم آمده بودی

شاید پسرک چموش با لباس آبی و سبیل های تازه بر لب تراویده را بخاطر می آوردی

شاید برای همه این سالها دل تنگی حرفی زده می شد که دوباره باور زندگی را بسازد ..

شاید باز باران ببارد

پنجره را که می گشایم باد می آید

و انتظار طولانی تر می شود

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 20:44 توسط پیمان زندیه| |

دوباره شنيدن صداي تو فاصله ها را كوتاه مي كند

براي دوباره ديدنت اين روزهاي نزديك را مي شمردم

آمدي و رفتي بي خبر

نه حتي يك  كلام ساده و سلام

فقط همین بود که می گفتی دلم برایت تنگ می شود

باور علاقه چقدر سخت است

با خودم زمزمه مي كنم كه از ياد ببرم خاطره هاي طولاني با تو نبودن را

دلم برايت تنگ مي شود

گریه های طولانی فقط مصیبت نبودنت را از یادم خواهد برد

سلام مرا به پروانه هاي علاقه برسان

روزی خواهد آمد که علاقه هایت را در آغوش خواهم کشید

اشک هایت را از دیده پاک خواهم کرد

و برایت قصه های طولانی غصه هایم را خواهم گریست ..

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 20:40 توسط پیمان زندیه| |

چونان قطره اشکی از چشمانت افتاده ام

دیگر نخواهی گفت: دلم برایت تنگ می شود

هی مرا به بهانه های عجیب از خودت می رانی

بوسه های طولانی را یادت هست

آغوش گرم مجازی را که در فاصله ها گم میشد

پروانه شاهد بود تپش قلبی را که عشق می آفرید

از او بپرس که چند بار حدیث علاقه های طولانیت را گفته بودی

من حالا هم مثل همانند وقت چیزی نمی خواهم

همان نگاه نگران تب دار هم که باشد کافیست ..

من عشقی طولانی را نمی جستم

فقط می خواستم دوستی هامان ما را تنهائی برهاند

ولی انگار این پروانه خواهشی دیگر را شنیده بود

و من چونان قطره اشکی از چشمانت افتاده ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 23:52 توسط پیمان زندیه| |

من از گفتن علاقه های قدیمی بیزارم 

از مردمانی که عشق را نمی فهمند 

خاطره را باکیشان نیست 

و راحت می توانند عاطفه را به سخره بگیرند 

عجیب بیزارم 

حرفهای تیز و تلخ و تباه 

جگرهای معصوم را می درد 

کدام مرهم خواهد توانست شکستگی قلبی را درمان کند ....

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:35 توسط پیمان زندیه| |

ساده است شكستن دلي كه عشق را مي فهمد

ساده است رنگ آميزي چهره هاي زشت

ساده است قصه هاي طولاني دورغ را بافتن

زندگي عجيب ساده است

اين ميان فقط گريستن به ياد روياي قديمي چندان ساده نخواهد بود .

ربودن دلي كه به طپش درآيد از عشق

ديدن اشك هاي متورم از علاقه

چندان كه مي نمايد ساده نيست .....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:8 توسط پیمان زندیه| |

آنقدر از اين كوچه هاي بي انتها به آن اطراف سرك مي كشم  

كه يكبار از صداي ضجه ي گريه هايم مرا بياد آوري

دستانم را بفشاري و بوسه هاي احساس را برايم بفرستي

آنوقت آنقدر ترا دوست خواهم داشت كه همين يك مقدار عمر باقيمانده هم تمام شود

مرا بياد بياور

با من از علاقه هاي طولاني بگو

مرا در آغوش عشق بفشار

بگذار احساس هوائي بخورد

هي تو تمام شادي رنگ باخته زندگيم مانده اي

صداي مجازي بوسه هاي ننوشته بر كاغذت را هم دوست دارم

فقط يك لبخند ساده و عميق از آن دورها مرا به خماري ابرها ميهمان مي كند

ترا با همين اسطوره هاي تنهائي دوست خواهم داشت ....

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 12:8 توسط پیمان زندیه| |

 بي تو انگار زمينم بهار نمي شود

بي تو انگار زمانم قصد تيك تاك ندارد

از تو دورم

از من دور مي شوي

يك شام ساده بي تكلف همه آرزويم مي شود

دريافت يك نامه ساده

صدائي كه بي تعارف محبت كند

و نگويد شما

عشق همه آرزويم مي شود

كه بي انگار محبت معنائي ندارد

آمدنت را انتظار مي كشم

ولي چه خالي از گرما خواهد بود

روزي خواهي آمد

و ديگرانت را با نگاهت شاد خواهي كرد

اين سرنوشتي است كه پذيرفتم مال من است ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:36 توسط پیمان زندیه| |

بهار که می آید

دوباره آغاز می شوم

بساط علاقه را دوباره کنار همین هفت سین زندگی می چینم

گریه هایم را می خندانم

عشق را بیدار می کنم

و ترا یکسال بیشتر دوست خواهم داشت ....

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 8:57 توسط پیمان زندیه| |

باران كه مي آيد

دوباره از حس پر بار علاقه هايي طولاني پر مي شوم

شاد مي شوم

خيال مي كنم در سايه هاي طولاني اين روزها ترا مي بينم

باران كه مي آيد

انگار دوباره عاشق مي شوم

ترا از نو بياد مي آورم

با تو از درختان سيب خواهم گفت

باران كه مي آيد

انگار ساحره اي پياله در دست مرا بخود خوانده است

ترا از ياد نخواهم برد

اما دستانش را خواهم فشرد شايد راهي بلد باشد

شايد بداند به كدام طرف رفته اي

باران كه مي آيد  

من دوباره خودم را خواهم يافت ....

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 6:58 توسط پیمان زندیه| |

دوستان عزيزم

گالري نقاشي همكار عزيزم جماب آقاي جعفر رمضاني كه در محيط كامپيوتر كشيده شده است واقعا ديدني است ...پيشنهاد مي كنم حتما از آن بازديد فرمائيد .........

http://www.showyourownartgallery.com/ShowArtist.php?ArtistId=42

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 10:39 توسط پیمان زندیه| |

خسته ام از عمق وجیه این همه تنهائی

من بریدم از رفع کسالت که در آن مانده ام طولانی

خسته ام از کوکبی مثنوی نا خوش تنهائی

خسته ام از رهائی

از سبک بالی و بی نهایت های دلم

خسته ام در سراپای غزلهای بی وزن و مصراع خودم

خسته ام از گذر ثانیه های بی تو ماندن

خسته ام از بس سرکوچه نشستم

تا مبادا وقتی تو بیائی

من در آنجا نباشم تا ببویم لحظه های روسریت را

خسته ام از این بهت متبلور

خسته ام از خود بیهوده نادانم

که چرا اینهمه وقت ترا ای بابونه من

در حادثه کودکیم گم کردم

خسته ام از عمق تنهائی خویش

خسته ام و دلم تنگ شده و مرا انگار طاقت نیست ....

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 20:58 توسط پیمان زندیه| |

روزهای طولانی است که حرفی برای گفتن نمی یابم

بیهوده به آینه خیره مانده ام

من کجای این  زندگی را ازیاد برذه ام

بی تو انگار هیچ حرفی معنا نخواهد داشت

خسته ای

تنها

و بی پناه گوشه ای آنطرف به آینده خیره مانده ای

به تصویر آینه من

موهای سپید

و روزگاری که خواهد آمد

ترا انتظار می کشم

روزی خواهی آمد

که من تصویر آینه را از یاد برده باشم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:22 توسط پیمان زندیه| |

آنقدر خسته ام كه حوصله همين روزهاي بي تو بودن را هم ندارم

من چه نا استوار به علاقه هاي هميشگي پشت كرده ام

چه بي انتظار به در چشم دوخته ام

شايد باور كرده باشم كه از علاقه هاي طولاني خبري نخواهد شد

شايد خيال ساده عشق ديگر از بهانه هاي كودكي بيرون نخواهد آمد

سكوت

ناله هاي بي صدايم را نشنيده اي

رفتي بي حتي كلامي ساده از خدا بهمراهت

اشك هاي حسرتم را با چشمانت بي حسرت نديده رها كردي

دستانت را فشرده بود

با تو تا انتهاي بوسه هاي اشك رفته بودم

ولي انگار ......

ترا به طولاني ترين هجران اينروزها دوست خواهم داشت ..تا ابد

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 7:44 توسط پیمان زندیه| |

کلمات در چشمه های اشک خشکیده مانده است

دستان کلام از آستین علاقه بیرون است

طاقت ندیدنت هی هر روز طاقتر می شود

دلم تنگ می شود

اشک سرازیر نمی شود

بغض گلو را می فشارد

همان حرف همیشگی هی تکرار می شود

دوستت دارم .دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 9:58 توسط پیمان زندیه| |

برایت نمی نویسم که چیزی را بدست آورم

برایت فریاد نمی زنم که  عاشقم بمانی

برایت گریه می کنم که از اسطوره تنهائی رهائی یابم

برایت فریاد می زنم که صدای تنهائیم بگوشم نرسد

برای تو می نویسم

می خواهم باران باشم برای بابونه 

از اشک سیرابت کنم ...

نمی نویسم که روزی در آغوش بفشارمت

فریاد نمی زنم که بوسه هایت را بدزدم

گریه می کنم که دلم از این هجران ابدی خالی شود

فریاد می زنم که گوشهایت به شنیدن دردهایم عادت کند

برای تو می نویسم

تا یادم بماند بوی علاقه چه نزدیک است ....

تا یادم بماند که ترا دگر گونه دوست تر دارم ....

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 7:51 توسط پیمان زندیه| |

 

خیال می کنی حالا که رفته ای آن دورها از یادت می برم

حالا که زمین اینجا از قدمهایت خالیست پر می شوم از پوچی نبودنت

با من چه کرده ای این همه سال

که طاقت قهر کردن هم از یادم رفته است ..

ساده است علاقه های طولانی

همیشه باقی می مانند

با لحظه ای باد از یاد نمی روند .

من در بهار ترا یافته بودم حالا در خزان وقت با هم بودن است

ترا از یاد نخواهم برد

اینروزها بیشتر دلم تنگ می شود

دستانم از ابتذال رسیدن کوتاه است

همیشه این اطراف صدای علاقه هایت را می شنوم

اشک های پر غرور

نگاه سرد و بی روح

و خیال خامی که همه برای آزار من آفریده شده اند

همیشه صدای سلام در گوشم خوش آهنگ است

ولی وقت جدائی از یاد بردنم

بی هیچ حرفی از این همه سال عاشق بودن

بی هیچ گریه بدرقه کننده ای

بی هیچ بوسه ای رفتن

دلم نمی آید که غصه دار بمانم .

حداقل حالت که خوب است کفایت می کند

کافی نیست ولی غنیمت است

من ترا با همه ثانیه های این سالها دوست داشته ام

گذران فصلها،بارانها و بهار که هر سال نوید سال دیگری را داده بود

چه خیال خامی

ترا از یاد برده باشم

با تو هر شب بی هیچ سخنی به خواب رفته باشم .

یا مرا بدرستی نمی شناسی

یا هنوز بوی باران و بابونه برایت آشنا نیست

با من از بی وفائی سخن مگو

اشک در خاطره هایم می نشیند

گرد پیری به یکباره بر سالهای زندگی ننشسته است

یادت هست آنروز که بعد سالها دوباره دیده بودمت

در آن اتاق کوچک تاریک کنار میزهای سالهای بعد

از کودکیهای مردی بفراموشی سپرده برایت آهنگها گریستم

لبخندی نا امید و بی اعتماد ثمره همه آینده بود برای من

این همه سال که بعد از هر دیداری دوباره از یاد بردنت را تمرین کرده بودم 

 بیهوده بود

از یاد بردنت را نیاموخته ام ...

گفتن قصه های بی وفائی چقدر دردناک و پر غصه است .....

چقدر هوای حوصله این روزها ابریست

گریستن هم دیگر دوای قصه های غصه هایم نخواهد بود

ترا از یاد نخواهم برد مگر روزی که خودم را از یاد برده باشم .......

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 9:8 توسط پیمان زندیه| |


Design By : Night Skin