بابونه

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

روزی دوباره خواهی آمد تا ازنو برایت بنویسم عشق روزی خواهی آمد که اینهمه سال رادر پشت سر فراموش کنیم روزی خواهی آمد که اشک را به خنده خواهم فروخت شوق را به غصه های طولانی درد را به درمان بوسه ها و گذشته را به فراروی نامتنهای خواهم فروخت . روزی خواهد آمد که مهتاب در شب ما بتابد روزی خواهی آمد که دوباره آشتی تر به نشانه های علاقه چشم بدوزیم روزی خواهد آمد که افسوس را از زندگیهامان بدزدیم من به تمامی می دانم روزی خواهد آمد که آغوش بگشاییم اشک های فراق را با خنده های رسیدن در هم بیامیزیم روزی خواهد آمد که من فریادی دوباره خواهم زد : بابونه من دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 17:49 توسط پیمان زندیه| |

من از غبار قسم های بیهوده بیزارم من از تبار جگن های بیهوده بیزارم من از تبانی عشق های بیهوده بیزارم من از کمان چشم های ناسوده بیزارم
نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 18:0 توسط پیمان زندیه| |

من از نیامدنت خسته نیستم

من از جان کندن روزهای تنهایی خسته ام .

 این روزهای بی انتها و طاقت فرسای ندیدنت 

شب های افسرده و پر از خستگی 

اشک های نتراویده از بغض بوسه ها 

ناله هایم که بخدا اگر بیایی دوستت خواهم داشت

و اینهمه سادگی در التماس

مرا به نبودنت عادت نخواهد داد.

 گناه این روزها فقط نبودن تو نیست

گناهشان تسلیم در برابر تنهایی است

گناهشان پذیرش فراق است

من به طاقتی طولانی نیاز دارم

آشفتگی هایم به کنار

سوگند یاد کرده بودم که دلواپس بمانم اما دلواپس نیستم

تا حد مرگ از این عمق زجرآور تنهایی ترسیده ام ‌

خاطره هایت را برده ای

تسلیم نخواهم شد.

 چونان آتش خسی در باد خاموش خواهم شد اگر بازوانت مرا دوباره در آغوش نفشارد... 

نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 8:33 توسط پیمان زندیه| |

چه طولانی بود تاثر اشک آلود بوسه های تند 

عمیق و پر از تبسم سالهای علاقه ...

نرمش گرم بوسه هایت هر چند در خیال 

مرا به اوج تصور می رساند و من پر می شوم از بوی عاطفه ات 

تن در هم می پیچد 

دست در گیسوانت که می کنم انگار دوباره دنیا را به من داده اند 

در آغوشت که می فشاری خودم را گم می کنم 

ترا انگار تازه یافته ام 

بوس هایت را از یاد نخواهم برد .....

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 10:17 توسط پیمان زندیه| |

رفته ای آن دورها که صدایم را نخواهی شنید 

آنطرفت از هر جایی که حالا هست 

فریادم را نخواهی شنید 

من میایم 

ولی باز انگار دور می شود خوشبختی 

چه روزهای تند و بی سرانجامی است ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 17:50 توسط پیمان زندیه| |

چه بسیار روزهایی 

با این حس ابدی به خواب رفته ام

و چه بسیار روزهایی که

با این حس ابدی از خواب برخاسته ام

 همیشه تو را به یاد آورده ام

ای همیشه عزیز من

همیشه علاقه من

تو را تا ابد دوست خواهم داشت

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 10:32 توسط پیمان زندیه| |

برف های بسیاری خواهد آمد
 بهار دوباره می آید 
 تو نیستی.....
این بار تابستان 
گرم تر از همیشه و عرق ریزان
بی تو آغاز خواهد شد
و روزها
از پی هم می آیند
و غروب 
باز من دوباره تا ونک خواهم رفت 
در تنهایی به یادت خواهم بود
در این تنهایی
میدان ونک
یادگار روزگاریست
که تو را در آن
همیشه اندیشیده بودم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 10:18 توسط پیمان زندیه| |

من در بهت زندگی
خیره به آینده مانده بودم
آیا همه ی آینده ی من 
با این نگاه تو پر می شود؟
همیشه در این خیال بودم که
آری اینگونه خواهد شد..
اما تقدیر
دستان آرزوهایم را شست
و تو رفتی و من جا ماندم
و این جا ماندگی
تا ابد خواهد ماند

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 7:35 توسط پیمان زندیه| |

باران می بارد 

دوباره خیال این اطراف ابری است 

این خیابان ولی عصر را پیاده دوباره طی می کنم تنها 

ندای بیهودگی از سنگفرش خیابان بگوش می رسد

آن دورها در کنار جنوب ترین حس علاقه 

مانده ام به کدام واژه تنهائی دلخوشی 

بوسه های مجازی که فقط اشک های احساس را در می نوردد 

از این همه فاصله خسته ام 

میدان ونک خاطره های طولانی عاشقانه ای را بیادم می آورد 

دوباره رسیدن به این واژه ها چه دور می نماید 

انگار باور رسیدن دوباره بارور نمی شود 

بی تو سیلاب اشک سرازیر می شود 

در باران گم می شوم در پهنای اشک 

نمی توانم بنویسم 

برایت دغدغه های طولانیم را فریاد می کنم 

دوباره دیدنت انگار ممکن نخواهد شد 

صدای مجازی بوی گذشته های دور را دوباره زنده می کند 

ترا من سخت دلتنگم 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 12:30 توسط پیمان زندیه| |

عشق شمارش تکرار اشتباهات گذشته نیست

عشق بخشش و استواری است در کوچه های ندامت

عشق فراموشی یک لحظه و لحظه های با هم بودن نیست

عشق تبلور ناب خاطرات پر علاقه و بوسه های عاطفه است

عشق علاقه های بی بستر و تصورات طولانی نیست

در بوته های علاقه که قدم می زنی انگاره های

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 13:1 توسط پیمان زندیه| |

من خسته ام از هر روز ندیدنت

من تاب تحمل این همه دوری را ندارم

درست است که همینجا کنار آسایش آرزوهایم نشسته ای

ولی صدایت از دوردست ها می آید

فرشته ها احساس مرا به تو می رسانند

اما من تاب این همه دوری را هم ندارم

لختی بیا کنار همین پنجره کنار دلم بشین

بزار خاطره های مهربانیت را ببوسم ......

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 15:39 توسط پیمان زندیه| |

پایه های علاقه فرو می ریزد

انهدام عشق

تمامی هاله های تصور به یکباره منهدم  می شود

باران گریه ها

سر بر دیوار پشیمانی کوبیدن

دردهای بی نهایت

در من استواری چیزی در هم می ریزد

تابستان تلخ

عشقی که پایانی نزدیک را تجربه می کند

بهانه های بیهوده

فقط از نبودن سخن گفتن که من نمی خواهم بمانم

ترسی شفاف

شب پره های یادهای تو دستانم ارزویم را بسته است 

فرشته تنهائی 

گناه درختان سیب دستانم را می بندد

شرمی بی انتها

انتظار درک واقعیت میان اینهمه علاقه بیهوده است

دلم آتش گرفت

من از گذار این روزها بیمناکم

چیزی انگار عوض می شود

سخن ها به سختی از دهان بیرون خوهند آمد

گناهی نابخشودنی

ارزش اینهمه ترس را ندارد

جواب دندان شکن به هوس های طولانی

دستانم را نگیر با نهایت عشق چیزی را مخفی خواهم کرد

باران گریه ها

می ترسم و از تو می گریزم که در تنهائی شاید دستانم را بفشاری

به خواسته انم تن بده که سخت پشیمانم

دوستم بدار بدون هم آغوشی

انتظاری سخت ولی من خواهم گفت بله

دوستت دارم بی آنکه بدانی چقدر

علاقه مردی در آستانه نابودی است ....

محبت راه خود را خواهد یافت

عشق جاری می شود

من بی تو اشک های بسیاری خواهم ریخت

چشمانت را از من دریغ نکن

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 9:34 توسط پیمان زندیه| |

در تندی آن دورها از خاطره ها گم می شوی انگار

صدای تمنای بوسه هایم تا آنطرف نخواهد رسید

من از نگاه گریزپایت حس حادثه ای تلخ را خوانده ام

مرا از یاد می بری

در نبودنت هر روز تمام می شوم

خاطره ای دور از تو می ماند

که آری

ترا به تمامی نخواسته ام

گناه من فقط همین یک کلام ساده است 

می دانم

دیگر آغوشی برای فشردن من نخواهد بود

دیگر بوسه های علاقه مند تجربه ای گناه آلود است

ولی من تا زنده هستم  دوستت خواهم داشت

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 8:57 توسط پیمان زندیه| |

در گناه بوسه های شرم از خیالم جدا می شوی

مرا در اندوهی به تمامی جا خواهی گذاشت

کوله بارم از علاقه های بی انتهایت خالی است

می ترسم . می ترسم وقتی که دیگر نباشی به کدام قبله نماز ساز کنم

از وجدانی شکسته از پس تب دارترین بوسه ها برایم گفتی

دانستم که چیزی در من نابود می شود

دانستم که دیگر عشق در من نخواهد جوشید

گویی دوباره طعم مرگ شیرین می شود

من از خنده های علاقه ، از اشک های عشق بی بهره خواهم شد

من دیگر طعم دستان پرعاطفه ای را بر موهایم لمس نخواهم کرد

من دیگر بوی آغوش های گرم را نخواهم چشید

مرا از استواری چشمهایت بیرون رانده ای

مرا از تعلق خاطره ها دور کرده ای

و با من از وجدان درختان سیب گفتی

بی سبب از عشق لبریز شدم

بی سبب طعم بوسه ها را در خاطرم گنجاندم

بی سبب از بودن در کنارت ترسیده ام

من تا حسی در من باقی است

نگاه نگران تو را در آن طرف خواهم بوسید

مرا بیهوده از خود مران

با من تا آنروزهای نیامده در بستر آینده بمان

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 17:58 توسط پیمان زندیه| |

بی انتها و بی رمق خسته از این همه سال تنهائی

در تندی هوای گرم این دورها

در بستر تب دار تنهائی

فقط خیال تو مرا به آغاز امیدوار می کند

شالوده ای از یادگاری آرامشی درد آلود همه این اطاف را کاویده است .....

درست است سالهاست که خیال تو در من است

سالهای دوری خواهد گذشت که هنوز دوست داشتن برایم خاطره ای شیرین است

درست است که همه این سالها و آن همه سالهای دور برای رسیدن به نگاهت فریاد خواهم زد

از عشق خواهم خواند

 ترانه های بسیاری در تنهائی خواهم سرود

خواهم گریست بلند بلند که بابونه تو کجائی ؟

اطمینان دارم در هیچ کدام از این همه وقت خیال به آغوش کشیدنت مرا به خواب نبرده است

در هیچ زمانی بوسیدنت برایم آرزو نبوده است.

من ترا دیگرگونه دوست داشتم

چونان خیالی در باد

چونان حسرتی نشکفته از ترجمان درد و فراق

عشقی که تعریفی دیرگونه داشت

علاقه ای طولانی که مرا به تعریف ایثار و تحمل می رساند

با تو فرا گرفته ام علاقه را

با تو آموخته ام معنای محبت را

با تو در انتظار مانده ام شاد و خندان و منتظر

با تو در معنای باران غرق شدم

با تو انگار دوباره به دنیا برگشته ام

هی بابونه من

من با تو یاد گرفته ام که محبتی طولانی به مردمی ناآشنا داشته باشم

من بدنبال این مردمان اطراف ندویده ام

من بی بهانه محبت کردم

هر طرف که دیده ام چشمان ترا مرا سحر کرده بود و در چشمان بسیاری برق نگاه تو گم شده بود .

هر چه شنیده ام انگار فقط صدای تو بود و عاطفه ای طولانی

که صدای باران هم انگار ترنم صدای ترا آواز کرده بود.  

هر طرف که رفته ام بدنبال تو دویدم

هر کجا که نشستم یا که خوابیدم بی تو انگار خالی از همه کس در این دنیا بود

من با تو انگار فقط لحظه ها را خواهم شمرد و امیدی به دوباره دیدنت

در انتظار شنیدن صدایت بار ها و بارها انتظار می کشم

وقتی چیزی می خواهی تمام وجودم بسویت پرواز میکند

آرزوهایت ، آرزویم می شود

آنچه می خواهی دعا می شود بر دستانم .....

دلم می خواهد که فقط کنار تو باشم و بس

انتظار بوسه هایت را نخواهم کشید

ترا در رویایم به آغوش نخواهم برد

می خواهم فقط در تو تمام شوم 

اگر می شوم فقط یکبار اشکهایم را بشمار

می خواهم معنای اعداد را دوباره فرا بگیرم

اگر می شود فقط یکبار این سطرها را برایم بخوان

می خواهم معنای کلمات را دوباره فرا بگیرم

اگر می شود فقط یکبار برایم از علاقه ات به باران و آینه بگو

می خواهم معنای علاقه را دوباره فرا بگیرم

می خواهم عشق را دیگرگونه معنا کنم

می خواهم از نو زندگی را آغاز کنم .............

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 11:28 توسط پیمان زندیه| |

در این اوج تنهائی

در انتظاری  گرم  و بیابانی در این بالا

از کدورتهای این پنجره در هواپیما

میان این خشکی تاول زده از تندی گرما

نگاه تو  شاید، زندگی را بسازد از نو  

درد گونه هایت در بوسه ای گم می شود روزی

ولی شاید گناه آلود یادگاری باشد برای لحظه های صبر و تنهائی

چه ساده اتفاقی شد سلام و  آشنایی .....

کچه ساده کنار رویاهایم نشستی  زود

مرا در اوج خود رها کردی و خوابیدی

تلاش بیهوده کردم ترا بشناسم  آن بالا

تمام  لحظهایم در تو خیره ماندم 

چشمان کودکیهایت در خواب

و من بیدار و از رویای بابونه در خود گم

 تو ای پندار رویائی یا سبک  آرزوهایم

از یادم نخواهی رفت 

 خیال ساده ات درمن تا ابد باقیست  

مرا از یادت تهی نخواهی کرد،  می دانم

من سرود باران و بابونه را خواندم برایت

که من چندان طولانی یا که گرم و پر از حسرت

ترا چون آرزویی دور، دوست خواهم داشت ........

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 11:55 توسط پیمان زندیه| |

در این دوزخی که گیر افتاده ام تو تنها راه نجات خواهی بود 

در این عشق بی انتها و هدف 

شاید تقدیر ترا برای بازنشانی علاقه آورده است 

میان اینهمه تبلور نامراد 

تو شاید انگار چونان اشکی بر آهن داغ متبلور خواهی بود 

من ترا دیگرگونه دوست دارم 

بهتی عجیب در استواری این لحظه های می دمد 

از من مگریز 

با من به اوج رویا ها قدم بردار 

ترسی شفاف را در نبودنت تجربه می کنم 

با من بیا تا این قافله از این گذار بگذرد 

با تو عشق را 

با تو مهر را 

و با تو بودن را دوباره لمس خواهم کرد 

صدای بوسه هایت در گوشم می پیچد 

داغ می شوم و از ترس نبودنت در تبی شفاف می سوزم 

مرا بی بهانه رها نکن 

صدایم بزن ...در آغوشم بگیر و بگو این علاقه خالی نیست 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:30 توسط پیمان زندیه| |

چه خنکای طولانی دارد علاقه عاشقانه 

چه طراوت بی انتهائی دارد انتظار 

شادم از دیدن دوباره تو در خیال باران 

گناه من نیست که این روزهای بی تو بودن سخت می گذرند 

تو ... مرا  چه تنها میان این بوته های تنهائی از یاد می بری 

ترا انتظار می کشم 

با تو گریستن 

در تو گریستن 

و در نهایت آرزو ماندن 

سخت است که حتی به شنیدن صدایت 

و به بوی بی نهایت تنت نیز آرزومندم 

وقتی که هستی 

وقتی که می آئی 

وقتی صدایت را می شنوم 

انگار همان لحظه علاقه دوباره متولد می شود ......

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 8:51 توسط پیمان زندیه| |

جز این نگاه نگران به آینده 

و تصویر گیج همیشه نبودنت 

راهی در فردا نمی یابم .

تبسم را از یاد برده ام ، در دوزخ علاقه های گم در خیال بابونه 

مرا به زندگی آشتی بده 

جریان عشق را دوباره جاری کن 

که از گذشته سخت گریزانم .

همین یک چند لحظه لبخند دور میان ما 

تنها اتصال من انگار به زندگی است 

مرا بیهوده میان این علف های هرز رها نکن .....


نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:38 توسط پیمان زندیه| |

امروز در آستانه چهل سالگی به گذشته فکر کردم و خیالات بسیاری از سر گذراندم ....فقط یاد تو بود و بس ....
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 20:19 توسط پیمان زندیه| |

بابونه تنهاست

آن دورها بی هیچ نگاه مهرآلودی خود را به دیوار تقدیر آویزان کرده است

آماده است برای سپردن خویش به تیغ طبیب

تنها خواهد رفت به استقبال درد

چاره ای نبود

نخواهم گریست که باید مقاوم بوده باشم

من هم انگار این اطراف از یاد رفته ام

خواهی گفت سرم شلوغ می شود گاهی

من انتظار خواهم کشید تا خبرم کنی

فرزندان رشته های عشق اینجایند کنار قلب من برای همیشه 

نمی ترسم که تو فرزند درد آفریده شدی انگار

بابونه تنهای تنهاست ......

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 18:19 توسط پیمان زندیه| |

در نگاه تو تنهائی پائیز گستره توده های تهاجم است 

بستر علاقه چیزی بجز تعرق متعفن احساس نخواهد بود 

گناه بیهودگی 

عشق بوسه های هوس آلود 

تن گرم می شود 

عرق های نجات بخش سرازیر می شود 

عشق تمام می شود 

رویای پوشالی در هم می ریزد 

گناه بیهودگی 

تسلیم 

و دوباره تنهائی شعرش با الف آغاز می شود.... 



نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 10:42 توسط پیمان زندیه| |

تهی می شوم 

خسته و نا آرام از حجم درد ....

با تو بودن، درست است که آرامش می آفریند 

با صدای تو از خواب پریدن، درست است که آغاز می آفریند 

ولی با این حجم درد، ترسی بلند مرا به دیوار غصه ها خواهد کوبید 

من از دستاویزهای علاقه که هی در گذشته تکرار می شد گریزانم 

نمی ترسم که از هیچ کس های همیشه دور، خالی شوم 

فقط خیال تو مرا از دورهای دیروز تا دورهای فردا بس خواهد بود 

عشق فراسوی نگاه تنهائی، مرا به آن طرف ها می برد 

دارم برای  دیدنت تلاش می کنم 

درست می شود 

همین امروز و فردا که بگذرند شاید به تمامی در تو تمام شوم 

مرا همیشه با نام کوچکم بخاطر بسپار 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 8:20 توسط پیمان زندیه| |

آمدی و رفتی

تنهائیم دوباره تنها می شود

خیال این روزهای من فقط ندامت گذشته است

بدنبال چه بودم

چه کسی را جستجو کردم که شاید فقط تو لایق بهترینها هستی

حالا می فهمم که تا بحال بیهوده دویدم برای دلخوشی همه

خیال ساده می بردم که این آدمیان کنار من عشق را می فهمند

ولی انگار فقط باید از اول برای تو قصه های طولانی تنهائیم را می سرودم

با تو به تمامی تمام میشوم

رویاهایم دیگر به جاهای دور نخواهند رفت

همین جا کنار این تصور طولانی می ماند

دوازده سال متوالی گذشت و هنوز  می توانم از بابونه و باران بگویم

هی بابونه  من

حالا که شاید این طرفها آمدی

فرتوت ترین رستنگاه شب بوها ته این آبادی است 

من بسادگی برایت از آهنگ دوری و غفلت آوازهای طولانی خواهم خواند 

شاید برای همه زندگی دارم به تمام می رسم

وقتی فقط قرار باشد به تو فکر کنم

من علف های هرز مزاحم را خواهم چید

من به گناه درختان سیب پشت خواهم کرد

فقط رویای تو را در سر خواهم داشت 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 7:46 توسط پیمان زندیه| |

برای سالگرد دختر عمه عزیزم که یکسال پیش در جوانی از پیش ما رفت .....

فرشته کنار فرشته ها آرام می شود

لحظه های عشق از غصه رام می شود

قصه اش اندوه پر ازدرد می شود

بغض تنهائیش هی اشک می شود

طاق نبودش آه می شود

دردانه اش  دل تنگ می شود

خاطره اش در دل ثبت می شود 


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 8:37 توسط پیمان زندیه| |

بابونه عشق را می فهمد 

معنای خوش دوست داشتن در سبک نگاهش پیداست 

خستگی هایش را در سیاق لبخندش می فهمم 

و عشق را با لمس احساسش درک می کنم 

من در گستره علاقه هایش گم می شوم .....

حالا اینجا کمتر کسی سرک می کشد 

که بابونه ام را بشناسد 

بداند آخر چطور می شود عشق، اینگونه ، سالها هی بتراود 

بشکفد و باز هی خاطره ای بیشتر و بیشتر مشتعلش کند

ده سال از همان روز ساده که نوشتم دوستت دارم گذشت 

عمیق می شود و شاید ترا نیز در بر گرفته است 

از نگاهت آرام آرام علاقه را می فهمم 

دلشوره هایت را می شناسم 

و با تو تا آخرین رمق خوشبختی خواهم رفت 

تو را به تمامی دوست خواهم داشت 

عاشقانه 

بی هیچ مقدمه ای 

بی هیچ نیازی 

و بی هیچ توقعی.... 

برای همیشه این عمر موقت جسمانیم  

 و برای همیشه روح متلاطم ابدیم ....

فقط بی انتها دوستت دارم .....


نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 16:35 توسط پیمان زندیه| |

احساس تند محبت دارم

دلم تنگ است

سوداری تو در سر دارم

گشته ام طولانی همه این اطراف

و نبوده است کسی با آهنگ  عشق تو این اطراف

سر گشته و مستم

بیهوده دلم تنگ است

آغوش تو  در سر دارم .....

بابونه من

رویای همه عشقم

سودای همه دردم

عشق تو در سر  دارم

دلم تنگ است .................

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:5 توسط پیمان زندیه| |

صدای قدمهای اشک که می آید
بوی بغضی نشان از غصه دارد
تاب و طاقت نیست
اشک و راحت نیست
بوی درد است
بوی عشق است
در من آغشته آهنگی بلند است
که اندوه دلم پر رویا و رنگارنگ است
به ناگه چشمه جوشان عشقی روان شد
که گل بود و نازنین نرگسی  زیبا رو
صدای طاقت و زیبایی رضوان داشت
نگاه خسته و مست بلندی که رویا داشت
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:5 توسط پیمان زندیه| |

ماههاست که ندیدمت و شاید سالهاست

اوج دلتنگی من تا اینروزها دوام آورده است

دلم برای اشکهای علاقه ات تنگ می شود

کجائی که بودنت اشک و نبودنت گریستنی طولانی است

فقط گهگاهی صدائی مرا بتو می رساند

آغوش بگشا تا غم تنهائیم آزاد شود

مرا به سفرهای طولانی ببر

مرا ببر تا مرز رونق بوسه و آغوش

که بی تو انگار زمین هم هی اطوار در می آورد

دلم همیشه برایت تنگ می شود بابونه

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 9:27 توسط پیمان زندیه| |

وقتی دوباره صدایت را شنیدم 

دلم پر کشید 

رفتم تا افق های دور علاقه 

گناه من نبود اگر اینهمه وقت بی صبرانه تو را آرزو کردم 

دلم همیشه برایت تنگ می شود 

شبنامه های علاقه چه طاقتی طولانی دارند 

صبر می کنند 

تا صبح که بیاید یواشکی از پنجره آرامش خیالت را برایم پیغام آورند 

با تو گفته بودم که عشق وقتی در آن دور ها جرقه می خورد 

دیگر نمی شود با یک اشک ساده از یاد برود 

با تو 

با خاطراتی که در رویاهایم مانده است 

همیشه عشق را بیاد خواهم داشت 


نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:58 توسط پیمان زندیه| |


Design By : Night Skin