بابونه

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

برایت هیچ ننوشته ام

برایت هیچ نخوانده ام

برایت هیچ اشکی نریخته ام

برایت دلتنگ نخواهم شد

وقتی از چشمانت خودم را نظاره می کنم .......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:49 توسط پیمان زندیه| |

حالم فقط ترا گريه مي كند
خنده هايم طاقت لبخند ندارد
خستگي هايم اغوش ترا مي خواهد
لرزه هاي شانه هايم را در اغوش بكش
طاقت دلتنگي طاق شده ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:46 توسط پیمان زندیه| |

من دندان عشق را كشيدم
عفونت كرده بود
دكتر مي گويد
قند زياد دندان را خراب مي كند
گفتم كه زندگي شيرين به من نمي آيد .....

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:46 توسط پیمان زندیه| |

مي گريزي
به گوشه تنهايي خويش بيهوده مي خزي
دلت كه رفت ، رفت
دلي كه بردي ، بردي
همين تازه با نگاهت تنهايي را از ياد برده بودم
مرا اين اطراف رها مكن .....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:20 توسط پیمان زندیه| |

باران مي باريد

شيشه بخار گرفته

بوسه هاي اتشين

عشقي دير گاه

گناه درختان سيب

سوغاتي بود كه من از دورها اورده ام

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:32 توسط پیمان زندیه| |

از اینجا بودنم سخت بیزارم

آغشته گشتم در طولانی ترین آوار تنهایی

از این حس بیهودگی سخت بیزارم

نه آغوش گرمابخش و پر دردی هست

نه گرمای تن رنجور من مانده است

من از این اوقات سخت بیزارم

که از من میبرد طاقت و طاقم

در شکفتم کین همه مشکل چرا من در خودم دارم ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:35 توسط پیمان زندیه| |

مرا ببر به آغوش درد
مرا ببر به فصل سرد
مرا ببر به لحظه هاي ناب
مرا ببر به زمستان سرد
مرا ببر به بوسه هاي گرم
مرا ببر به اشك
مرا ببر به خنده هاي عشق
مرا ببر به رشك
مرا ببر به تنهايي و شوق
مرا ببر به رود
مرا ببر به بستر علاقه هاي طولاني
با نگاهي سرشار
با نگاهي پربار
با بوسه اي بر سر دار ....

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:32 توسط پیمان زندیه| |

به چنگ هوس نیفتاده ام

به تنگ نفس نیافتاده ام

به درد دو کس نیفتاده ام

به زنگ جرس نیفتاده ام

به سنگ بیهوده خس نیفتاده ام

به درد فرس نیفتاده ام

ترا میخواهم ای همرهم

به عشق زود بس نیفتاده ام

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 9:34 توسط پیمان زندیه| |

مرا به حادثه های تصور برده ای

مرا به چالش حدس علاقه برده ای

مرا به صمیمیت تنهایی نشانده ای

مرا در این وادی عاشقانه رهانده ای

من از علاقه دست نمی کشم

من از حس حادثه نمی ترسم

من از صمیمیت بابونه نمی ترسم

فقط خواهم گریست بلند بلند تا صدایم به گوشهای ناشنوایت برسد

 فریاد خواهم زد تا بی نهایت دوست :

 هی ساده

 هی از گذر سالهای دور آمده

هی صلابت آفتاب دوستی

ترا به همین گرمای تابستان لحظه هایم قسم

مرا دوباره در آغوش بگیر

چیزی به پایانم نمانده است .....
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:37 توسط پیمان زندیه| |

ایکاش تابستانِ اینرورها خنک تر می شد

ایکاش حادثه عشق مرا به تاول تنهایی نمی برد

ایکاش خستگیهامان آن دورها گم شده بود

ایکاش مرگ از آرزوهایم اینقدر دور نبود

ایکاش بوی تنهاییِ تن تو این اطراف نپیچیده بود

 ایکاش اشک می گذاشت ترا فریاد کنم

این موهای سپید سالهاست که به انتظار نشسته است

زخم های بسیار در این کنار کوشه ها رها شده بی بوسه های درمان بخش

 ایکاش این جستجوی مستانه تمام می شد

ایکاش دوباره ترا در آغوش عشق بیابم

ایکاش صدایت در این گوش های تصور بپیچد

ایکاش دوباره ترا برای لحظه ای ببینم

ایکاش دوباره آن روزها بیایید اینبار حتما بی هیچ بهانه ای فریاد خواهم زد :

دوستت دارم تا ابد ...

از صدای مردمان نمی هراسم

حرفهایشان را به هیچ خواهم گرفت

 ایکاش تامرگ یک لحطه کوتاه دوباره با تو عشق را بیابم

ایکاش .......

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت 6:51 توسط پیمان زندیه| |

روزی دوباره خواهی آمد تا ازنو برایت بنویسم

 عشق روزی خواهی آمد که اینهمه سال رادر پشت سر فراموش کنیم

 روزی خواهی آمد که اشک را به خنده خواهم فروخت

شوق را به غصه های طولانی

درد را به درمان بوسه ها

و گذشته را به فراروی نامتنهایی خواهم فروخت 

 روزی خواهد آمد که مهتاب در شب ما بتابد

روزی خواهی آمد که دوباره آشتی تر به نشانه های علاقه چشم بدوزیم

روزی خواهد آمد که افسوس را از زندگیهامان بدزدیم

من به تمامی می دانم روزی خواهد آمد که آغوش بگشاییم اشک های فراق را با خنده های رسیدن در هم بیامیزیم

روزی خواهد آمد که من فریادی دوباره خواهم زد : بابونه من ، دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 17:49 توسط پیمان زندیه| |

من از غبار قسم های بیهوده بیزارم

من از تبار جگن های بیهوده بیزارم

من از تبانی عشق های بیهوده بیزارم

من از کمان چشم های ناسوده بیزارم

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:0 توسط پیمان زندیه| |

من از نیامدنت خسته نیستم

من از جان کندن روزهای تنهایی خسته ام .

 این روزهای بی انتها و طاقت فرسای ندیدنت 

شب های افسرده و پر از خستگی 

اشک های نتراویده از بغض بوسه ها 

ناله هایم که بخدا اگر بیایی دوستت خواهم داشت

و اینهمه سادگی در التماس

مرا به نبودنت عادت نخواهد داد.

 گناه این روزها فقط نبودن تو نیست

گناهشان تسلیم در برابر تنهایی است

گناهشان پذیرش فراق است

من به طاقتی طولانی نیاز دارم

آشفتگی هایم به کنار

سوگند یاد کرده بودم که دلواپس بمانم اما دلواپس نیستم

تا حد مرگ از این عمق زجرآور تنهایی ترسیده ام ‌

خاطره هایت را برده ای

تسلیم نخواهم شد.

 چونان آتش خسی در باد خاموش خواهم شد اگر بازوانت مرا دوباره در آغوش نفشارد... 

نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 8:33 توسط پیمان زندیه| |

چه طولانی بود تاثر اشک آلود بوسه های تند 

عمیق و پر از تبسم سالهای علاقه ...

نرمش گرم بوسه هایت هر چند در خیال 

مرا به اوج تصور می رساند و من پر می شوم از بوی عاطفه ات 

تن در هم می پیچد 

دست در گیسوانت که می کنم انگار دوباره دنیا را به من داده اند 

در آغوشت که می فشاری خودم را گم می کنم 

ترا انگار تازه یافته ام 

بوس هایت را از یاد نخواهم برد .....

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۲ساعت 10:17 توسط پیمان زندیه| |

رفته ای آن دورها که صدایم را نخواهی شنید 

آنطرفت از هر جایی که حالا هست 

فریادم را نخواهی شنید 

من میایم 

ولی باز انگار دور می شود خوشبختی 

چه روزهای تند و بی سرانجامی است ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:50 توسط پیمان زندیه| |

چه بسیار روزهایی 

با این حس ابدی به خواب رفته ام

و چه بسیار روزهایی که

با این حس ابدی از خواب برخاسته ام

 همیشه تو را به یاد آورده ام

ای همیشه عزیز من

همیشه علاقه من

تو را تا ابد دوست خواهم داشت

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:32 توسط پیمان زندیه| |

برف های بسیاری خواهد آمد
 بهار دوباره می آید 
 تو نیستی.....
این بار تابستان 
گرم تر از همیشه و عرق ریزان
بی تو آغاز خواهد شد
و روزها
از پی هم می آیند
و غروب 
باز من دوباره تا ونک خواهم رفت 
در تنهایی به یادت خواهم بود
در این تنهایی
میدان ونک
یادگار روزگاریست
که تو را در آن
همیشه اندیشیده بودم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:18 توسط پیمان زندیه| |

من در بهت زندگی
خیره به آینده مانده بودم
آیا همه ی آینده ی من 
با این نگاه تو پر می شود؟
همیشه در این خیال بودم که
آری اینگونه خواهد شد..
اما تقدیر
دستان آرزوهایم را شست
و تو رفتی و من جا ماندم
و این جا ماندگی
تا ابد خواهد ماند

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 7:35 توسط پیمان زندیه| |

باران می بارد 

دوباره خیال این اطراف ابری است 

این خیابان ولی عصر را پیاده دوباره طی می کنم تنها 

ندای بیهودگی از سنگفرش خیابان بگوش می رسد

آن دورها در کنار جنوب ترین حس علاقه 

مانده ام به کدام واژه تنهائی دلخوشی 

بوسه های مجازی که فقط اشک های احساس را در می نوردد 

از این همه فاصله خسته ام 

میدان ونک خاطره های طولانی عاشقانه ای را بیادم می آورد 

دوباره رسیدن به این واژه ها چه دور می نماید 

انگار باور رسیدن دوباره بارور نمی شود 

بی تو سیلاب اشک سرازیر می شود 

در باران گم می شوم در پهنای اشک 

نمی توانم بنویسم 

برایت دغدغه های طولانیم را فریاد می کنم 

دوباره دیدنت انگار ممکن نخواهد شد 

صدای مجازی بوی گذشته های دور را دوباره زنده می کند 

ترا من سخت دلتنگم 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 12:30 توسط پیمان زندیه| |

عشق شمارش تکرار اشتباهات گذشته نیست

عشق بخشش و استواری است در کوچه های ندامت

عشق فراموشی یک لحظه و لحظه های با هم بودن نیست

عشق تبلور ناب خاطرات پر علاقه و بوسه های عاطفه است

عشق علاقه های بی بستر و تصورات طولانی نیست

در بوته های علاقه که قدم می زنی انگار همه دنیا مال توست

عشق تصوری طولانی است
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:1 توسط پیمان زندیه| |

من خسته ام از هر روز ندیدنت

من تاب تحمل این همه دوری را ندارم

درست است که همینجا کنار آسایش آرزوهایم نشسته ای

ولی صدایت از دوردست ها می آید

فرشته ها احساس مرا به تو می رسانند

اما من تاب این همه دوری را هم ندارم

لختی بیا کنار همین پنجره کنار دلم بشین

بزار خاطره های مهربانیت را ببوسم ......

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:39 توسط پیمان زندیه| |

پایه های علاقه فرو می ریزد

انهدام عشق

تمامی هاله های تصور به یکباره منهدم  می شود

باران گریه ها

سر بر دیوار پشیمانی کوبیدن

دردهای بی نهایت

در من استواری چیزی در هم می ریزد

تابستان تلخ

عشقی که پایانی نزدیک را تجربه می کند

بهانه های بیهوده

فقط از نبودن سخن گفتن که من نمی خواهم بمانم

ترسی شفاف

شب پره های یادهای تو دستانم ارزویم را بسته است 

فرشته تنهائی 

گناه درختان سیب دستانم را می بندد

شرمی بی انتها

انتظار درک واقعیت میان اینهمه علاقه بیهوده است

دلم آتش گرفت

من از گذار این روزها بیمناکم

چیزی انگار عوض می شود

سخن ها به سختی از دهان بیرون خوهند آمد

گناهی نابخشودنی

ارزش اینهمه ترس را ندارد

جواب دندان شکن به هوس های طولانی

دستانم را نگیر با نهایت عشق چیزی را مخفی خواهم کرد

باران گریه ها

می ترسم و از تو می گریزم که در تنهائی شاید دستانم را بفشاری

به خواسته انم تن بده که سخت پشیمانم

دوستم بدار بدون هم آغوشی

انتظاری سخت ولی من خواهم گفت بله

دوستت دارم بی آنکه بدانی چقدر

علاقه مردی در آستانه نابودی است ....

محبت راه خود را خواهد یافت

عشق جاری می شود

من بی تو اشک های بسیاری خواهم ریخت

چشمانت را از من دریغ نکن

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:34 توسط پیمان زندیه| |

در تندی آن دورها از خاطره ها گم می شوی انگار

صدای تمنای بوسه هایم تا آنطرف نخواهد رسید

من از نگاه گریزپایت حس حادثه ای تلخ را خوانده ام

مرا از یاد می بری

در نبودنت هر روز تمام می شوم

خاطره ای دور از تو می ماند

که آری

ترا به تمامی نخواسته ام

گناه من فقط همین یک کلام ساده است 

می دانم

دیگر آغوشی برای فشردن من نخواهد بود

دیگر بوسه های علاقه مند تجربه ای گناه آلود است

ولی من تا زنده هستم  دوستت خواهم داشت

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 8:57 توسط پیمان زندیه| |

در گناه بوسه های شرم از خیالم جدا می شوی

مرا در اندوهی به تمامی جا خواهی گذاشت

کوله بارم از علاقه های بی انتهایت خالی است

می ترسم . می ترسم وقتی که دیگر نباشی به کدام قبله نماز ساز کنم

از وجدانی شکسته از پس تب دارترین بوسه ها برایم گفتی

دانستم که چیزی در من نابود می شود

دانستم که دیگر عشق در من نخواهد جوشید

گویی دوباره طعم مرگ شیرین می شود

من از خنده های علاقه ، از اشک های عشق بی بهره خواهم شد

من دیگر طعم دستان پرعاطفه ای را بر موهایم لمس نخواهم کرد

من دیگر بوی آغوش های گرم را نخواهم چشید

مرا از استواری چشمهایت بیرون رانده ای

مرا از تعلق خاطره ها دور کرده ای

و با من از وجدان درختان سیب گفتی

بی سبب از عشق لبریز شدم

بی سبب طعم بوسه ها را در خاطرم گنجاندم

بی سبب از بودن در کنارت ترسیده ام

من تا حسی در من باقی است

نگاه نگران تو را در آن طرف خواهم بوسید

مرا بیهوده از خود مران

با من تا آنروزهای نیامده در بستر آینده بمان

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:58 توسط پیمان زندیه| |

بی انتها و بی رمق خسته از این همه سال تنهائی

در تندی هوای گرم این دورها

در بستر تب دار تنهائی

فقط خیال تو مرا به آغاز امیدوار می کند

شالوده ای از یادگاری آرامشی درد آلود همه این اطاف را کاویده است .....

درست است سالهاست که خیال تو در من است

سالهای دوری خواهد گذشت که هنوز دوست داشتن برایم خاطره ای شیرین است

درست است که همه این سالها و آن همه سالهای دور برای رسیدن به نگاهت فریاد خواهم زد

از عشق خواهم خواند

 ترانه های بسیاری در تنهائی خواهم سرود

خواهم گریست بلند بلند که بابونه تو کجائی ؟

اطمینان دارم در هیچ کدام از این همه وقت خیال به آغوش کشیدنت مرا به خواب نبرده است

در هیچ زمانی بوسیدنت برایم آرزو نبوده است.

من ترا دیگرگونه دوست داشتم

چونان خیالی در باد

چونان حسرتی نشکفته از ترجمان درد و فراق

عشقی که تعریفی دیرگونه داشت

علاقه ای طولانی که مرا به تعریف ایثار و تحمل می رساند

با تو فرا گرفته ام علاقه را

با تو آموخته ام معنای محبت را

با تو در انتظار مانده ام شاد و خندان و منتظر

با تو در معنای باران غرق شدم

با تو انگار دوباره به دنیا برگشته ام

هی بابونه من

من با تو یاد گرفته ام که محبتی طولانی به مردمی ناآشنا داشته باشم

من بدنبال این مردمان اطراف ندویده ام

من بی بهانه محبت کردم

هر طرف که دیده ام چشمان ترا مرا سحر کرده بود و در چشمان بسیاری برق نگاه تو گم شده بود .

هر چه شنیده ام انگار فقط صدای تو بود و عاطفه ای طولانی

که صدای باران هم انگار ترنم صدای ترا آواز کرده بود.  

هر طرف که رفته ام بدنبال تو دویدم

هر کجا که نشستم یا که خوابیدم بی تو انگار خالی از همه کس در این دنیا بود

من با تو انگار فقط لحظه ها را خواهم شمرد و امیدی به دوباره دیدنت

در انتظار شنیدن صدایت بار ها و بارها انتظار می کشم

وقتی چیزی می خواهی تمام وجودم بسویت پرواز میکند

آرزوهایت ، آرزویم می شود

آنچه می خواهی دعا می شود بر دستانم .....

دلم می خواهد که فقط کنار تو باشم و بس

انتظار بوسه هایت را نخواهم کشید

ترا در رویایم به آغوش نخواهم برد

می خواهم فقط در تو تمام شوم 

اگر می شوم فقط یکبار اشکهایم را بشمار

می خواهم معنای اعداد را دوباره فرا بگیرم

اگر می شود فقط یکبار این سطرها را برایم بخوان

می خواهم معنای کلمات را دوباره فرا بگیرم

اگر می شود فقط یکبار برایم از علاقه ات به باران و آینه بگو

می خواهم معنای علاقه را دوباره فرا بگیرم

می خواهم عشق را دیگرگونه معنا کنم

می خواهم از نو زندگی را آغاز کنم .............

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:28 توسط پیمان زندیه| |

در این اوج تنهائی

در انتظاری  گرم  و بیابانی در این بالا

از کدورتهای این پنجره در هواپیما

میان این خشکی تاول زده از تندی گرما

نگاه تو  شاید، زندگی را بسازد از نو  

درد گونه هایت در بوسه ای گم می شود روزی

ولی شاید گناه آلود یادگاری باشد برای لحظه های صبر و تنهائی

چه ساده اتفاقی شد سلام و  آشنایی .....

کچه ساده کنار رویاهایم نشستی  زود

مرا در اوج خود رها کردی و خوابیدی

تلاش بیهوده کردم ترا بشناسم  آن بالا

تمام  لحظهایم در تو خیره ماندم 

چشمان کودکیهایت در خواب

و من بیدار و از رویای بابونه در خود گم

 تو ای پندار رویائی یا سبک  آرزوهایم

از یادم نخواهی رفت 

 خیال ساده ات درمن تا ابد باقیست  

مرا از یادت تهی نخواهی کرد،  می دانم

من سرود باران و بابونه را خواندم برایت

که من چندان طولانی یا که گرم و پر از حسرت

ترا چون آرزویی دور، دوست خواهم داشت ........

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:55 توسط پیمان زندیه| |

در این دوزخی که گیر افتاده ام تو تنها راه نجات خواهی بود 

در این عشق بی انتها و هدف 

شاید تقدیر ترا برای بازنشانی علاقه آورده است 

میان اینهمه تبلور نامراد 

تو شاید انگار چونان اشکی بر آهن داغ متبلور خواهی بود 

من ترا دیگرگونه دوست دارم 

بهتی عجیب در استواری این لحظه های می دمد 

از من مگریز 

با من به اوج رویا ها قدم بردار 

ترسی شفاف را در نبودنت تجربه می کنم 

با من بیا تا این قافله از این گذار بگذرد 

با تو عشق را 

با تو مهر را 

و با تو بودن را دوباره لمس خواهم کرد 

صدای بوسه هایت در گوشم می پیچد 

داغ می شوم و از ترس نبودنت در تبی شفاف می سوزم 

مرا بی بهانه رها نکن 

صدایم بزن ...در آغوشم بگیر و بگو این علاقه خالی نیست 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:30 توسط پیمان زندیه| |

چه خنکای طولانی دارد علاقه عاشقانه 

چه طراوت بی انتهائی دارد انتظار 

شادم از دیدن دوباره تو در خیال باران 

گناه من نیست که این روزهای بی تو بودن سخت می گذرند 

تو ... مرا  چه تنها میان این بوته های تنهائی از یاد می بری 

ترا انتظار می کشم 

با تو گریستن 

در تو گریستن 

و در نهایت آرزو ماندن 

سخت است که حتی به شنیدن صدایت 

و به بوی بی نهایت تنت نیز آرزومندم 

وقتی که هستی 

وقتی که می آئی 

وقتی صدایت را می شنوم 

انگار همان لحظه علاقه دوباره متولد می شود ......

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 8:51 توسط پیمان زندیه| |

جز این نگاه نگران به آینده 

و تصویر گیج همیشه نبودنت 

راهی در فردا نمی یابم .

تبسم را از یاد برده ام ، در دوزخ علاقه های گم در خیال بابونه 

مرا به زندگی آشتی بده 

جریان عشق را دوباره جاری کن 

که از گذشته سخت گریزانم .

همین یک چند لحظه لبخند دور میان ما 

تنها اتصال من انگار به زندگی است 

مرا بیهوده میان این علف های هرز رها نکن .....


نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 9:38 توسط پیمان زندیه| |

امروز در آستانه چهل سالگی به گذشته فکر کردم و خیالات بسیاری از سر گذراندم ....فقط یاد تو بود و بس ....
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 20:19 توسط پیمان زندیه| |


Design By : Night Skin