تبليغاتX
بابونه


بابونه

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

وقتی دوباره صدایت را شنیدم 

دلم پر کشید 

رفتم تا افق های دور علاقه 

گناه من نبود اگر اینهمه وقت بی صبرانه تو را آرزو کردم 

دلم همیشه برایت تنگ می شود 

شبنامه های علاقه چه طاقتی طولانی دارند 

صبر می کنند 

تا صبح که بیاید یواشکی از پنجره آرامش خیالت را برایم پیغام آورند 

با تو گفته بودم که عشق وقتی در آن دور ها جرقه می خورد 

دیگر نمی شود با یک اشک ساده از یاد برود 

با تو 

با خاطراتی که در رویاهایم مانده است 

همیشه عشق را بیاد خواهم داشت 


نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:58 توسط پیمان زندیه| |

دوباره بعد از این همه سال صدای  آشنائی بوی نا آشنا می داد

همان صدای بی علاقه پر احساس که تمامی عشق را به پرواز برده بود

نگاه نگران بی تاب که همه این روزها نوشتم و گفتم در صدای آنطرف بوی غربتی بی انتها می داد

گفته بود :: آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ::

مبهوت و گیج این لحظه ها را برای به خاطر آوردن خاطره ای کوشیدم

از یاد رفته بودم

از یاد نرفته بود

از یاد برده بود

همیشه بیادم مانده بود

سالها گشتم و چه ساده همین اطراف پیدا بود و من ندیده بودم

شکستم

دلتنگی غریبی مرا در باور اینهمه سال و اینهمه خاطره مجازی فرو برده بود

نمی دانستم چه بگویم

لبخند شوق در اشک خرد شدن اینهمه فاصله به لبانم چسبیده بود

نوشته بود : گوهر خود را مزن بر هر سنگ ناقابلی ::

تازه فهمیده بودم سنگ ناقابل کجای قافیه شعر را موزون کرده بود

تلخ و شیرین بود

گناه شسته شده ای از گردن خاطراتم پاک می شد

صدای سالهای سرودنم درآمده بود

مرا چه می شد

در خود می جنگیدم که آینه را باور کنم

حنده های بی خودی

به دنبال افسانه های طولانی دویده بودم

فرشته و دیو ذهم من فقط توهم بی محتوائی بود که خود ساخته بود

نشستم کنار اینهمه شعر بیهوده که برای خاطره ای سروده بودم

پرسیدند برای که نوشته ای :

نگفتم که برای تو می نویسم

ترسیدم که ترا به انتهای جاده متهم کنند

و متهم کردند دلتنگیهای مرا به هوسبازی مستان کوچه های تغافل

چیزی نگفتم

گفتم بهتر است که من شکسته باشم

بهتر است من همیشه بدنبال گمشده خویش بجنگم

و بابونه همیشه آزاد از بادهای غربی نفس تازه کند

چه روز متلاطم طولانی زیبائی بود

چه خنده های بی دریغی

چه وسعتی بود شادیهای بی انتها از خاطره های گم شده

چه می شد اگر امروز تو هم آمده بودی

شاید پسرک چموش با لباس آبی و سبیل های تازه بر لب تراویده را بخاطر می آوردی

شاید برای همه این سالها دل تنگی حرفی زده می شد که دوباره باور زندگی را بسازد ..

شاید باز باران ببارد

پنجره را که می گشایم باد می آید

و انتظار طولانی تر می شود

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 20:44 توسط پیمان زندیه| |

دوباره شنيدن صداي تو فاصله ها را كوتاه مي كند

براي دوباره ديدنت اين روزهاي نزديك را مي شمردم

آمدي و رفتي بي خبر

نه حتي يك  كلام ساده و سلام

فقط همین بود که می گفتی دلم برایت تنگ می شود

باور علاقه چقدر سخت است

با خودم زمزمه مي كنم كه از ياد ببرم خاطره هاي طولاني با تو نبودن را

دلم برايت تنگ مي شود

گریه های طولانی فقط مصیبت نبودنت را از یادم خواهد برد

سلام مرا به پروانه هاي علاقه برسان

روزی خواهد آمد که علاقه هایت را در آغوش خواهم کشید

اشک هایت را از دیده پاک خواهم کرد

و برایت قصه های طولانی غصه هایم را خواهم گریست ..

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 20:40 توسط پیمان زندیه| |

چونان قطره اشکی از چشمانت افتاده ام

دیگر نخواهی گفت: دلم برایت تنگ می شود

هی مرا به بهانه های عجیب از خودت می رانی

بوسه های طولانی را یادت هست

آغوش گرم مجازی را که در فاصله ها گم میشد

پروانه شاهد بود تپش قلبی را که عشق می آفرید

از او بپرس که چند بار حدیث علاقه های طولانیت را گفته بودی

من حالا هم مثل همانند وقت چیزی نمی خواهم

همان نگاه نگران تب دار هم که باشد کافیست ..

من عشقی طولانی را نمی جستم

فقط می خواستم دوستی هامان ما را تنهائی برهاند

ولی انگار این پروانه خواهشی دیگر را شنیده بود

و من چونان قطره اشکی از چشمانت افتاده ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 23:52 توسط پیمان زندیه| |

من از گفتن علاقه های قدیمی بیزارم 

از مردمانی که عشق را نمی فهمند 

خاطره را باکیشان نیست 

و راحت می توانند عاطفه را به سخره بگیرند 

عجیب بیزارم 

حرفهای تیز و تلخ و تباه 

جگرهای معصوم را می درد 

کدام مرهم خواهد توانست شکستگی قلبی را درمان کند ....

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:35 توسط پیمان زندیه| |

ساده است شكستن دلي كه عشق را مي فهمد

ساده است رنگ آميزي چهره هاي زشت

ساده است قصه هاي طولاني دورغ را بافتن

زندگي عجيب ساده است

اين ميان فقط گريستن به ياد روياي قديمي چندان ساده نخواهد بود .

ربودن دلي كه به طپش درآيد از عشق

ديدن اشك هاي متورم از علاقه

چندان كه مي نمايد ساده نيست .....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:8 توسط پیمان زندیه| |

آنقدر از اين كوچه هاي بي انتها به آن اطراف سرك مي كشم  

كه يكبار از صداي ضجه ي گريه هايم مرا بياد آوري

دستانم را بفشاري و بوسه هاي احساس را برايم بفرستي

آنوقت آنقدر ترا دوست خواهم داشت كه همين يك مقدار عمر باقيمانده هم تمام شود

مرا بياد بياور

با من از علاقه هاي طولاني بگو

مرا در آغوش عشق بفشار

بگذار احساس هوائي بخورد

هي تو تمام شادي رنگ باخته زندگيم مانده اي

صداي مجازي بوسه هاي ننوشته بر كاغذت را هم دوست دارم

فقط يك لبخند ساده و عميق از آن دورها مرا به خماري ابرها ميهمان مي كند

ترا با همين اسطوره هاي تنهائي دوست خواهم داشت ....

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 12:8 توسط پیمان زندیه| |

 بي تو انگار زمينم بهار نمي شود

بي تو انگار زمانم قصد تيك تاك ندارد

از تو دورم

از من دور مي شوي

يك شام ساده بي تكلف همه آرزويم مي شود

دريافت يك نامه ساده

صدائي كه بي تعارف محبت كند

و نگويد شما

عشق همه آرزويم مي شود

كه بي انگار محبت معنائي ندارد

آمدنت را انتظار مي كشم

ولي چه خالي از گرما خواهد بود

روزي خواهي آمد

و ديگرانت را با نگاهت شاد خواهي كرد

اين سرنوشتي است كه پذيرفتم مال من است ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:36 توسط پیمان زندیه| |

بهار که می آید

دوباره آغاز می شوم

بساط علاقه را دوباره کنار همین هفت سین زندگی می چینم

گریه هایم را می خندانم

عشق را بیدار می کنم

و ترا یکسال بیشتر دوست خواهم داشت ....

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 8:57 توسط پیمان زندیه| |

باران كه مي آيد

دوباره از حس پر بار علاقه هايي طولاني پر مي شوم

شاد مي شوم

خيال مي كنم در سايه هاي طولاني اين روزها ترا مي بينم

باران كه مي آيد

انگار دوباره عاشق مي شوم

ترا از نو بياد مي آورم

با تو از درختان سيب خواهم گفت

باران كه مي آيد

انگار ساحره اي پياله در دست مرا بخود خوانده است

ترا از ياد نخواهم برد

اما دستانش را خواهم فشرد شايد راهي بلد باشد

شايد بداند به كدام طرف رفته اي

باران كه مي آيد  

من دوباره خودم را خواهم يافت ....

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 6:58 توسط پیمان زندیه| |

دوستان عزيزم

گالري نقاشي همكار عزيزم جماب آقاي جعفر رمضاني كه در محيط كامپيوتر كشيده شده است واقعا ديدني است ...پيشنهاد مي كنم حتما از آن بازديد فرمائيد .........

http://www.showyourownartgallery.com/ShowArtist.php?ArtistId=42

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 10:39 توسط پیمان زندیه| |

خسته ام از عمق وجیه این همه تنهائی

من بریدم از رفع کسالت که در آن مانده ام طولانی

خسته ام از کوکبی مثنوی نا خوش تنهائی

خسته ام از رهائی

از سبک بالی و بی نهایت های دلم

خسته ام در سراپای غزلهای بی وزن و مصراع خودم

خسته ام از گذر ثانیه های بی تو ماندن

خسته ام از بس سرکوچه نشستم

تا مبادا وقتی تو بیائی

من در آنجا نباشم تا ببویم لحظه های روسریت را

خسته ام از این بهت متبلور

خسته ام از خود بیهوده نادانم

که چرا اینهمه وقت ترا ای بابونه من

در حادثه کودکیم گم کردم

خسته ام از عمق تنهائی خویش

خسته ام و دلم تنگ شده و مرا انگار طاقت نیست ....

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 20:58 توسط پیمان زندیه| |

روزهای طولانی است که حرفی برای گفتن نمی یابم

بیهوده به آینه خیره مانده ام

من کجای این  زندگی را ازیاد برذه ام

بی تو انگار هیچ حرفی معنا نخواهد داشت

خسته ای

تنها

و بی پناه گوشه ای آنطرف به آینده خیره مانده ای

به تصویر آینه من

موهای سپید

و روزگاری که خواهد آمد

ترا انتظار می کشم

روزی خواهی آمد

که من تصویر آینه را از یاد برده باشم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:22 توسط پیمان زندیه| |

آنقدر خسته ام كه حوصله همين روزهاي بي تو بودن را هم ندارم

من چه نا استوار به علاقه هاي هميشگي پشت كرده ام

چه بي انتظار به در چشم دوخته ام

شايد باور كرده باشم كه از علاقه هاي طولاني خبري نخواهد شد

شايد خيال ساده عشق ديگر از بهانه هاي كودكي بيرون نخواهد آمد

سكوت

ناله هاي بي صدايم را نشنيده اي

رفتي بي حتي كلامي ساده از خدا بهمراهت

اشك هاي حسرتم را با چشمانت بي حسرت نديده رها كردي

دستانت را فشرده بود

با تو تا انتهاي بوسه هاي اشك رفته بودم

ولي انگار ......

ترا به طولاني ترين هجران اينروزها دوست خواهم داشت ..تا ابد

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 7:44 توسط پیمان زندیه| |

کلمات در چشمه های اشک خشکیده مانده است

دستان کلام از آستین علاقه بیرون است

طاقت ندیدنت هی هر روز طاقتر می شود

دلم تنگ می شود

اشک سرازیر نمی شود

بغض گلو را می فشارد

همان حرف همیشگی هی تکرار می شود

دوستت دارم .دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 9:58 توسط پیمان زندیه| |

برایت نمی نویسم که چیزی را بدست آورم

برایت فریاد نمی زنم که  عاشقم بمانی

برایت گریه می کنم که از اسطوره تنهائی رهائی یابم

برایت فریاد می زنم که صدای تنهائیم بگوشم نرسد

برای تو می نویسم

می خواهم باران باشم برای بابونه 

از اشک سیرابت کنم ...

نمی نویسم که روزی در آغوش بفشارمت

فریاد نمی زنم که بوسه هایت را بدزدم

گریه می کنم که دلم از این هجران ابدی خالی شود

فریاد می زنم که گوشهایت به شنیدن دردهایم عادت کند

برای تو می نویسم

تا یادم بماند بوی علاقه چه نزدیک است ....

تا یادم بماند که ترا دگر گونه دوست تر دارم ....

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 7:51 توسط پیمان زندیه| |

 

خیال می کنی حالا که رفته ای آن دورها از یادت می برم

حالا که زمین اینجا از قدمهایت خالیست پر می شوم از پوچی نبودنت

با من چه کرده ای این همه سال

که طاقت قهر کردن هم از یادم رفته است ..

ساده است علاقه های طولانی

همیشه باقی می مانند

با لحظه ای باد از یاد نمی روند .

من در بهار ترا یافته بودم حالا در خزان وقت با هم بودن است

ترا از یاد نخواهم برد

اینروزها بیشتر دلم تنگ می شود

دستانم از ابتذال رسیدن کوتاه است

همیشه این اطراف صدای علاقه هایت را می شنوم

اشک های پر غرور

نگاه سرد و بی روح

و خیال خامی که همه برای آزار من آفریده شده اند

همیشه صدای سلام در گوشم خوش آهنگ است

ولی وقت جدائی از یاد بردنم

بی هیچ حرفی از این همه سال عاشق بودن

بی هیچ گریه بدرقه کننده ای

بی هیچ بوسه ای رفتن

دلم نمی آید که غصه دار بمانم .

حداقل حالت که خوب است کفایت می کند

کافی نیست ولی غنیمت است

من ترا با همه ثانیه های این سالها دوست داشته ام

گذران فصلها،بارانها و بهار که هر سال نوید سال دیگری را داده بود

چه خیال خامی

ترا از یاد برده باشم

با تو هر شب بی هیچ سخنی به خواب رفته باشم .

یا مرا بدرستی نمی شناسی

یا هنوز بوی باران و بابونه برایت آشنا نیست

با من از بی وفائی سخن مگو

اشک در خاطره هایم می نشیند

گرد پیری به یکباره بر سالهای زندگی ننشسته است

یادت هست آنروز که بعد سالها دوباره دیده بودمت

در آن اتاق کوچک تاریک کنار میزهای سالهای بعد

از کودکیهای مردی بفراموشی سپرده برایت آهنگها گریستم

لبخندی نا امید و بی اعتماد ثمره همه آینده بود برای من

این همه سال که بعد از هر دیداری دوباره از یاد بردنت را تمرین کرده بودم 

 بیهوده بود

از یاد بردنت را نیاموخته ام ...

گفتن قصه های بی وفائی چقدر دردناک و پر غصه است .....

چقدر هوای حوصله این روزها ابریست

گریستن هم دیگر دوای قصه های غصه هایم نخواهد بود

ترا از یاد نخواهم برد مگر روزی که خودم را از یاد برده باشم .......

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 9:8 توسط پیمان زندیه| |

همه می پرسند

سئوال تکراری همه این سالها

برای چه کسی اینهمه عاشقم

تاوان کدام علاقه را اینجا ضجه می زنم

با چه کسی هر روز گریه های تنهائیم را قسمت می کنم

همه می پرسند

بابونه کیست ؟

من به هیچ کدامشان آدرست را نداده ام

هیچ کس نمی داند تو کجای رویاهای من گم شده ای

گاهی که خودم هم از یاد می برم که آیا می شناسمت یا نه ؟

تو همه باور بارانی

تو به تمامی انگار خودم در خویشتن خویشی

چیزی جدا از من نیستی که بگویم تو

بابونه در من است اصلا خود من است

من و بابونه هیچگاه دو روح متلاطم نبوده ایم

همیشه بابونه در من است همینجا کنار قلبم به نظاره نشسته است ..

عشق جزئی از وجودم می شود ..

آمدند و رفتند و در گیجی اطراف خویش گم شدند بابونه های بسیاری

ولی جای تو همیشه همینجا از نگاه دیگران دور بوده است

تو در من بودی

کسی ترا نخواهد توانست که بیابد

آدرست را نخواهم داد

ولی ترا همیشه می پرستم و این را خوب می دانی

وقتی به من می گوئی شما

وقتی از خاطره های تنهائیم می گریزی

خوب می فهمی میان باران و بابونه فاصله ای نیست ...

ترا با تمامی تک تک سلولهایم تا همیشه خواهم پرستید ...

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 11:21 توسط پیمان زندیه| |

تقدیم به یک خاطره طولانی ...

-----------------------------------------------------------------------

صبحدم  قبل از آمدن سبزه های خیس از شبنم

نگاه طولانی و عاشقانه ات بوی بهار و طراوات باران می داد.

خودم را در گستره طولانی عاطفه ات غرق می دیدم

نیم نگاهی،لبخندی و گفته های نامفهوم

بهانه ای بود که هوا از علاقه های داغ پر شود

ترا چه بی بهانه شناختم

بی هیچ حرف بیهوده ای شرابه های درونت انگار آشکارا با من حرف می زد

کلمات و جملات پر شور خبر از طوفانی بی انتها داشت

 بوی باران بر خاک ترا معصومانه تر می نمود .

و من خویش را سخت تر لمس می کردم

فرمی از سادگی و چهره ای تازه و پر از زندگی

ذهنی که پیچیده می نمود ولی در نهایت دوست داشتن

تب علاقه ای طولانی از نگاهت می تراوید

بوی عاطفه را می شنیدم از تب دار تبسم های طولانی و معصومانه ات  

حرفهای پخته که تجربه ای طولانی را نوید می داد

با من از بی نهایت خویش سخن گفته بودی

رازهای نانوشته بر کاغذ همین روزها  

 ترا دیگر گونه شناختم

با تو از دوستی و علاقه های دور رازهای بسیاری گفتم

غصه هایت قلبم را می فشرد

احساس کردم  سالهاست می شناسمت

بوی صدایت را می شناختم  

عمقی در این دستان گرم یافته بودم

باران بارید

چه تند و زود گذر ولی خیسمان کرد از طراوت

بوی باران بر خاک قلبت را می فشارد و ترسی شفاف، لرزان از لبانت می طراوید

 قطره های باران چشمانت را زیبا کرده بود و حسی عمیق در فضای سرد پراکنده بود

گذشت زمان چه سریع رخ می نمود

از دیدن چرخش عقربه های زمان گریزان بودیم

هی بیهوده می کوشیدیم راه را طولانی تر کنیم

همیشه زود دیر می شود .

جدائی، پر از انتظار فردا بود و تولد یک دوستی

سه بار پیاپی

این بار چه بی وقت و بیهوده روئیده بود چمن های علاقه

یا شاید من اینگونه خیال می کردم .

انتظار تب دار ، روزهائی که بی تو می گذرند،ناقوس شومی است که دوستش دارم

لحظه ها را خواهم شمرد

گفتن همین یک جمله که من هم همینطور ساده می نماید

کافی نیست ...غنیمت است

اما آرزوئی که بشکفد کلام دوست داشتن را در بستر گرم عاطفه

تمام زندگی را از نو متولد خواهد کرد.

بنفشه های سفید را می شناسم

فقط در پائیز عشوه های عاشقانه می فروشند..

ولی خاصه در بهار زیباترین خلقت عالم می شوند . 

فردا که آمدی  چیزی، سرمائی و بی خیالی متبلوری انگار در نگاهت اوج گرفته بود

ترسیدم که ترا نشناخته باشم

یا زود از رفتن در باران خیس شده باشی  

دلواپسی مواجی در نگاهت، اسطوره های متبسم روزهای دیدنت را کدر کرده بود

پرسیدم

جوابهای کوتاه

((آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ))

چیزی نمانده است ..تمام می شود

سیزده سال متوالی و سریع تا پنجاه سالگی

همیشه زود دیر می شود.

بی هیچ نگاه پر تمنائی باورت کردم 

به همین چند کلام ساده ترا بیاد خواهم داشت تا انتها

با من داستان بابونه و باغبان را دوباره بخوان

می خواهم لرزش صدایت را ببلعم وقتی می گوئی زندگی زیباست ....

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 20:30 توسط پیمان زندیه| |

همیشه کنار این بوته های تصور به خاطره های دور ندیدنت خیره می مانم

نبودنت فقط غصه ندیدن معشوقه ای زیبا نیست

چیزی در من فرو می ریزد

تنهائی را با تمام لحظه هایم لمس می کنم

سالهاست که تنهائی من ونبودن تو بهم گره خورده است

من شاید هیچگاه به تپه های خیانت نرفتم

همینجا نشسته بودم

عشق را گدائی می کردم

از رهگذران آدرست را بارها پرسیده ام

 هر بار  هم که این اطراف آمدی بهار را با خود آورده بودی

دلم تنگ می شود

گریه های بی انتها

و ترا به تمنا آرزو می کنم

ایکاش فقط یکبار ترا صدا کرده بودم ....بابونه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 21:56 توسط پیمان زندیه| |

کاش حداقل این اطراف میامدی به بهانه یک دیدار ساده

بی سلام

بی هیچ نشانه ای

دلم خوش باشد که هنوز هم خاطره ای مانده است .

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 7:49 توسط پیمان زندیه| |

سکوت

علاقه های قدیمی

در حرمت یک زندگی گم شد .

نفس های گرم اشتیاق  

در بهار یک علاقه خزان شد .

حرفی نخواهد بود

عشقی تند و زود گذر

تجربه ای بی مانند از خود خواهی بود .

حرفی نخواهم نوشت

تا غربت تنهائیت آرام بماند

تا آمدم کنارت به آرامش نگاهی تازه رویا کنم

گریان و خشم آلود از رفتن سرودی فریاد کردی

سکوت

حرفی نیست

چیزی نخواهم گفت

بجز عشقی که تا ابد می ماند 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 19:53 توسط پیمان زندیه| |

سالها گذشت

عمری طولانی

با دقیقه های سرشار کنارهم

لحظات رویائی گیج که یادم نیست عشق بود یا نفرت

یادت هست آنروز سبز مخملی را ترا در غربتی طولانی دیدم

کنار خیابان علاقه نشستیم

به چشمانت خیره مانده بودم

چه گرمائی داشت انگار آغوش های محبت

دچار شده بودم به عادت عاشق بودنت

رویای شیرین ما در غربت علاقه های طولانی بالغ شد

متبلور شد و چیزی شد انگار اشتراک اضلاع زندگی

زمان تخدیرمان کرده بود و از یادمان رفت خورشید در غروب زیباتر است

دور شدیم از هم

فراموشی خاطره آنروز گرمای آغوشت را گرفت

هوای حوصله هامان هی ابری تر شد

سعی هم نکردیم که بفهمیم صدای هجرت می آید

من دفتر خاطرات این سالها را که ورق می زنم همه جایش بوی تو را می دهد

ولی خاطره ای را بیاد نمی آورم که بنویسم

چه شد

بادی سرد آغوش های گرمت را یخ زده بود

تحمل تمام شد

پنداری مبهوت چشمانمان را بسته بود

دوستت داشتم ولی انگار خاطر خاطره هایت خالی است

چمدان تنهائیم را تنها بدوش کشیدم و کاخ خاطراتم با تو فرو ریخت

رفتم ،

آمدم اینجا کنار آبهای رویا که می نشینم دوباره تو را به خاطر می آورم

باور کن قلبم می تپد نه از سر علاقه

عادتی قدیمی دوست داشتنت را بدندان می گزم

فراموشت می کنم

از یاد خواهم برد

چه دردی دارد که بشود ساها خاطره های طولانی را با دستانت تنهائی پاک کنی

ساعتهایش ، دقیقه هایش و هر روز چرک پر خاطره اش به سختی از یاد می رود

دوستت داشتم نه بخاطر خودم

بخاطر چشمان همیشه در انتظارت که تنم را می کاوید

بخاطر آرامشی که بوسه هایت برای لبانم تعریف داشت

و بخاطر گلی که سالهاست از یاد بردمش ..

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 7:5 توسط پیمان زندیه| |

چمدانهایت را ببند

اینجا برای ماندن مناسب نیست

رویای شیرینی در انتظار توست

تبسم های طولانی و بوسه های بی انتها

رازقی آبی که در باران روئیده است ...

چمدانهایت را ببند هر دو تایشان را

آغاز علاقه ای دیگر را جشن گرفته ای

چشمانت از شوق و خنده پر می شود

دعایت می کنم که با خدای خویش بسیار سخن گفته ام

سفارشت خواهم کرد و ترا بدستان بی منتش خواهم سپرد

چمدانهایت را ببند و حرفهای تلخ زندگی را همینجا بگذار بماند

عشق را با خود ببر

علاقه های قدیمی

بوسه های مجازی پر احساس

توشه راه خنده های فردای توست

چمدانهایت را ببند و راههای بارانی عشق را از نو آغاز کن

یادت باشد حالا که خانه ات عوض می شود چنبره های احساس را رها کنی

چمدانهایت را ببند که چشمان شوق چشم براه رسیدن توست ....

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 7:44 توسط پیمان زندیه| |

چه خیال خامی بود علاقه های قدیمی

ایجاد نمی شود عشقی بی نگاه عاشقانه ای

به بلندای علاقه نمی رسد عاطفه ای بی هیچ بوسه گناه آلودی .

چه خیال خامی بود که در سپیدی پندار قو غرق شده بودم

و به خانه ای با کابینت های چوبی دل بسته بودم

عشق های مجازی

بوسه های مجازی

عاطفه های مجازی

چه خیال خامی بود

ترسی مبهم از آینده ای چرک بهت ایجاد می کند در من

در می یابم که علاقه های قدیمی در کوچه باغ روزها گم شده اند

تو بسیار گفتی که دوستت دارم اما ساده بود گفتن علاقه ای مجازی

تو بسیار گفتی که دخترک پشت پنجره دلش سخت لرزیده بود

اما ساده است گفتن خاطره های مجازی

سخت ساده است که بی هیچ مسئولیتی فریاد سر دهیم :

هی من بابونه ام ..مرا در آغوش مجازیت بفشار که من از دورها آمده ام

چقدر ساده است دل سپردن و بعد از یاد بردن

پوشاندن پستان های مست که من اینگونه زندگی کرده ام

 تن زدن از حسی که درونت رابه آتش می کشد و رویای کودکی را باز می آفریند

مرد تنهای شب را وا نهادن که برو و به اندیشه های روزمرگیت برس

سخت ساده و بی درد است خداحافظی با خمیازه های مجازی

حالا به این سبک همیشگی رسیده ام که چه خیال خامی بود ......

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:33 توسط پیمان زندیه| |

شلتوک برنج با آن حسرت مانده در بساط رویاها

چیزی میان تصور نصفه روز و گناه خیسی جاده نخواهد بود

اگر باور داشته باشیم که اسطوره های دگرگونه ای برای پرستش مانده است .

دیگر رازقی آبی در باغ بابونه نخواهد روئید

مگر آفتاب تصور از پنجره رویا بگذرد ...

من بی بهانه برایت نوشتم که علاقه هایمان هرچند در این حال بی جهت

ما را به گستره ایمان برده است

ولی باور دارم اگر یادمان بماند که گلدانی متفاوت داریم چیزی عوض نخواهد شد ..

رازقی آبی من

درست است که روزگاری دور از ترس شفاف علاقه ام سکوت را برایت گریه کردم

ولی امروز دیگر سکوت نخواهم کرد

با تو از تمام رستن ها قصه های طولانی خواهم گفت

از علاقه های عجیب و بی لک

از شب نخوابیهای کودک پیر شده از تنهائی

از رازقی آبی که بعد سالها فقط یکبار در باغ بابونه روئیده است

من از گلبرگهای لرزان رازقی آبی که در باد صبحگاهی می لرزد

باید دانسته باشم که عشق گستره ای  طولانی تر از ابدیت علاقه دارد ...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 6:57 توسط پیمان زندیه| |

به امید آنکه امشب هم بیائی به این اطراف

تا من ترا در حرکت این کلمات لمس کنم

سعی می کنم بنویسم 

 سیر سیل کلمات بروی کاغذ جاری می شود شاید که لحظه ای بیشتر این اطراف لمست کنم .

تو در دورترین حس تابستانی علاقه از انتهای این باغ یواش سرک کشیدی

ترا یافتم

فریاد زدم :

دستانت را به من بده

بیا در انتهای این رود تمنا برویم

بیا گونه های طراوت را ببوسیم

فریاد زدم :

من موج نمی شوم که ترا در نوردم

من شاید همچون نسیمی فقط روسری سفیدت را به کناری خواهم زد

دستانم را بگیر

بر موهای سفیدم از فراق، دستی بکش

به رویای خیس تنها ترین وارد شو

"بگذار احساس هوائی بخورد "

دست می گشایم

آغوش باز حرفهای گذشته ترا می خواند

بگذار نفس های طراوت به قلب بابونه ایم برسد

بگذار شرم مدون خیال به رویایم هجوم ببرد

تو را نه برای یک لحظه خودم که برای همه زندگی دوست خواهم داشت

نمی خواهم میان گلدان های اجبار و زندگی اسیر باشی

ترا رها و همینگونه پروانه وار دوست دارم

بی تعلق و بدون وابستگی به خوابهای پریشان روزمرگی

شب که به نیمه نرسیده است هنوز

همینجا بمان

حرفهای طولانی دارم

انگار روحم هزارسال را تجربه کرده است

بگذار برایت داستان ارواح گیج این هزار سال را بگویم

بگذار از داستان مرد تنهای شب آواز بخوانم

بگذار ترا به دنیای تنهای گستردگی ببرم ..

با من از مستی های رویای یمین من بگو

باید از این همه شب بی من، قصه ها در سر داشته باشی ...

هر چند همه مردم این اطراف می گویند :

از این ابر هم باران نخواهد بارید

فقط سایه ای کوتاه می آفریند و با باد خواهد رفت ...

بیابان باغچه علاقه هایت همچنان برهوت خواهد ماند .

خسته ای

چشمانت را ببند

خواب رویاهای کودکی را انتظار بکش

کوچه های بی منت تصور

خیس از رطوبت عاطفه

مردی ایستاده بر در که به سایه دخترکی پشت پنجره خیره می ماند

در درونش غوغائی طوفان می شود

گوشه لب از فشار دندان به خون افتاده است ..

دستانش را به هم می فشارد

چشمانش را از خجالت می دزدد و در خاطره ها محو می شود

حالا که به آینه می نگرم

موهای سفید فشار دندان را دو چندان می کند

 از گوشه آینه به سایه زنی دزدکی خیره می مانم

چشمانم را از درد می دزدم و از خاطره ها محو می شوم ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:45 توسط پیمان زندیه| |

گفتی برای چه کسی آنهمه درد را می گریم  ؟

آتشی در دورنم شعله ور است

می سوازند

از میان می برد و از حد تحمل می گذرد

اشکهای حسرت و درد بی انتها سرازیر می شود

قلب از تپش می افتد

دل نگران می شوم

می ترسم

گریانم که دیگر و دیگر بار ترا از دست داده ام

درست است که هیچگاه به من نگفته ای که دوستت دارم

اما عشق نیازی به شنیدن ندارد

بی آنکه بپرسد متبلور می شود

ده سال پیاپی هی از تو نوشتم

گریستم و فریاد زدم

هی بابونه من

دوستت دارم

هر باری که تکرار کرده ام بسیار با تو سخن گفته ام

باز این سئوال مرا در خود می پیچاند

برای چه کسی دردم را می سرایم ؟

آری برای توست

برای همه نبودنت

برای همه نخواست هایت

برای رفتن و برای آمدن دوباره ات

برای دیروز و برای فرداهای کور و بی انتهاست

برای غصه های بنفش

برای باران  و برای قصه های تابستانی

برای مردمکهای رهائی یلوه ای ملامت گر می سرایم

برای بهانه های طولانی دلم

برای تنهائی بی قصه خودم

برای بابونه ام می نویسم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 17:8 توسط پیمان زندیه| |

خوش بحال پروانه زرد که در ملکوت عاطفه در بند است

خوش بحال پروانه زرد که در اسارت زنجیر، زیباترین قفس دنیا را تجربه می کند

صدای قلبش را می شنوی وقتی که برایم بوسه های مجازی می فرستد ؟

وقتی که می گوید دوستم دارد صدای ضربانش را می شنوی ؟

ایکاش می توانستی برایش غصه های طولانی فراق را بگوئی

ایکاش می توانستی برایش گریه های طولانی درد و دوری را بگوئی

ایکاش صدای نفس های علاقه ام را برایش آواز می خواندی

خوش بحال پروانه زرد که در اطراف بابونه ها هست

در اطراف رزهای سپید و اقاقیای بلند

و نفس های تند احساس را هر روز می بوید

چکامه های علاقه را که عرق می کند می فهمد

از حس حادثه که پر می شود گرمایش را لمس می کند

خوش بحال پروانه زرد که عشق را چه نزدیک می فهمد

خوش بحال پروانه زرد که کنار زیباترین گل اسیر آویز است .......

تقدیم به مهربان رویای یلوه ای مست 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 8:22 توسط پیمان زندیه| |

من با تو به گذشته های شیرین رفتم

راههای دور و عجیب و سر در گم

یوحنای روزگار تلخ ناکامی ها شد

مستانه ای پر از باده های تند غرور را دوباره پیمودم

من تنها به یک سبک شعر کوچک وابسته مانده ام

و تو 

 باور همیشه بارانی

 تا شایدهای دور و آینده من نگاه ناب تبسم خواهی ماند

افسونگر هزار رویای بی انتهای علاقه های من خواهی شد

تو انگار  چیزی شبیه خون در رگهای من جاری شده ای

چیزی شبیه آنطرف روح

رویای بی گذر هر روز

و نگاهی طولانی به آینده

من آنروز فقط از گفتن تن زدم

شاید از بار مسئولیتی سخت فرار کرده بودم

ترسیده بودم شاید

تو اسطوره معصوم تبسم بودی

و من مرد تنهای شب در خنکای کودکی مانده

فقط نیم نگاه علاقه را از چشمانت دزدیده بود

گریستم اما نه از شادی

برای غصه ای طولانی اشکم را دیده بودی

از یادم نرفته بود که من به خاطره مردی وفادار مانده ام

به دست فشرده ام برای دوستی اعتماد کرده بودند

میان بوسه های تو و اعتماد دستان فشرده یکی را انتخاب کردم

این میان خویشتن خویش فدا شده بود

بغضی در گلو ماند

و حنجره ای بی فریاد تا همین دیشب امروز ترا زمزمه می کرد

هنوز هم به همان رویای دور وابسته ام

خیال مردمان آن اطراف اشتباه بود

من عاشق دختر همسایه نبودم

آن نگاه گریان و آن قلب تپنده و آن خاطره ای که بر کاغذی کاهی نوشتم

فقط اشارتی بود که شاید ترا دریابم

افسوس و هزار افسوس که علاقه هایمان در بستر زمان پیر می شود

وقت گفتن گذشته ها گذشته است

باور این رویا ها برایمان سخت و بیهوده است

هر کدام به رویای بابونه ای غلتیده ایم

و باران را با زبان دیگری تفسیر می کنیم

که من راه یک مست را به هزار راه بابونه ترجیح می دهم ....

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 8:24 توسط پیمان زندیه| |


Design By : Night Skin